تصور کنید زنگ آغاز یک روز کاری در دو نقطه متفاوت از یک کلانشهر به صدا درمیآید. در نقطهای که پهنههای توسعهیافته و مرفه شهری قرار دارند، شهروندان در میان پیشآمدگی درختان کهنسال، پارکهای محلی گسترده و بادی که از سمت کوهستان میوزد، روز خود را آغاز میکنند؛ جایی که شاخصهای کیفیت هوا به ندرت مرزهای سلامت را پشت سر میگذارند و دسترسی به منابع آب با کیفیت و پایدار، بخشی از بدیهیات زندگی روزمره است. اما چند ده کیلومتر آنطرفتر و در حاشیه جنوب یا مناطق صنعتی شهر، کودکان در میان هاله سنگینی از غبار، ذرات معلق و بوی آزاردهنده صنایع آلاینده به سمت مدارس ابتدایی قدم میزنند. در این جغرافیا، قطع مداوم یا افت کیفیت آب آشامیدنی و همنشینی با پسماندهای دپوشده، به بخشی از زیستجهان عادی تبدیل شده است. این تقاطع نابرابر، عینیترین جلوه از طرد ساختاری در توزیع مواهب طبیعی است. زمین، هوا و آب، کالاهای بخش خصوصی نیستند که به تناسب توان مالی دهکها تقسیم شوند، بلکه داراییهای مشاع و بیننسلی هستند که توزیع نامتوازن آسیبهای آنها، هسته مرکزی عدالت اجتماعی را هدف قرار میدهد. حق بر محیط زیست پاک، چارچوبی بوروکراتیک و اخلاقی برای پایان دادن به این نابرابریهای فضایی و تضمین برابری زیستی است.
حق بر محیط زیست پاک در حقوق عمومی، اقتصاد رفاه و ادبیات سیاستگذاری کلان، به معنای حق جداییناپذیر و بنیادین هر شهروند برای دسترسی به منابع زیستی سالم، پایدار و بدون آلودگی، به ویژه هوای پاک و آب آشامیدنی ایمن است. این مفهوم تاکید دارد که ساختارهای اداری و حاکمیتی موظفند محیط زیست را به عنوان یک "کالای عمومیِ تام" مدیریت کنند و مانع از آن شوند که فعالیتهای توسعهای یا منافع اقتصادی کوتاهمدت، حق حیات و سلامت لایههای مختلف جامعه را با مخاطره روبهرو کند. این حق زمانی محقق میشود که هیچ بخش یا طبقهای از جامعه، به دلیل جایگاه اقتصادی، جغرافیا یا ضعف در قدرت چانهزنی، بارِ تجمعی آلودگیها و تخریبهای زیستمحیطی را بیش از دیگران به دوش نکشد.
برای عملیاتی کردن این مفهوم در فرآیندهای برنامهریزی و ارزیابیهای ساختاری، میتوان آن را به چهار رکن اصلی تفکیک کرد:
یک. عدالت در توزیع ریسکهای زیستی: تضمین این امر که صنایع آلاینده، نیروگاههای مازوتسوز و سایتهای دفن پسماند در مجاورت سکونتگاههای اقشار کمبرخوردار متمرکز نشوند.
دو. امنیت و پایداری منابع آب: برابری فرآیندی در تخصیص، تصفیه و توزیع آب شرب استاندارد برای تمامی مناطق، فارغ از دوری یا نزدیکی به مرکز ثروت.
سه. صیانت بوروکراتیک از اتمسفر و فضای حیاتی: اعمال استانداردهای سختگیرانه بر منابع آلاینده متحرک و ثابت جهت حفظ شاخصهای سلامت هوا در تمام پهنههای جغرافیایی.
چهار. بازتولید فرصتهای ترمیمی: هدایت جرایم زیستمحیطی و عوارض آلایندگی به سمت توسعه کمربندهای سبز، نوسازی ناوگان حملونقل و بهبود سلامت در مناطق آسیبدیده.
ریشههای تاریخی تبدیل شدن محیط زیست به یک مقوله حقمدار، به پیامدهای ویرانگر انقلاب صنعتی دوم و فرآیند شتابان شهریشدن در میانه قرن بیستم میلادی بازمیگردد. تا پیش از آن، نگاه بوروکراسیهای اداری به طبیعت، نگاهی صرفاً ابزاری، منبعمحور و معطوف به استخراج حداکثری بود؛ هوا و آب به عنوان منابعی نامحدود و رایگان پنداشته میشدند که ظرفیت پذیرش هرگونه آلایندگی را دارند. با بروز بحرانهای حاد نظیر مهدود مرگبار لندن در سال ۱۹۵۲ و آلودگیهای گسترده رودخانهها در ایالات متحده و اروپا، جوامع با این واقعیت سخت روبرو شدند که توسعه اقتصادی در حال بلعیدن بستر اصلی حیات است. این زنگ خطر تاریخی، جنبشهای مدنی دهه ۱۹۷۰ را شکل داد و منجر به برگزاری کنفرانس استکهلم در سال ۱۹۷۲ شد؛ نقطهای که در آن برای نخستین بار، رابطه میان فرآیندهای اداری، توسعه ملی و حقوق زیستمحیطی انسان رسمیت یافت و بوروکراسیها مجبور به پذیرش نقش نظارتی و صیانتی شدند.
در ساحت اندیشه و فلسفه مضاف، دانشنامه فلسفه استنفورد تبیین میکند که مفهوم حق بر محیط زیست پاک، در بستر تئوریهای "عدالت زیستمحیطی" و بر پایه نقد الگوهای توزیع نابرابر آسیبها شکل گرفته است. در این تبارشناسی مفهومی، استناد میشود که نژادپرستی یا تبعیض ساختاریِ محیطزیستی زمانی رخ میدهد که اقشار ضعیف، توان مادی برای مهاجرت از مناطق آلوده را ندارند و سیستمهای اداری نیز هزینه ترجیحی صیانت را در مناطق مرفه خرج میکنند. از سوی دیگر، دانشنامه آکسفورد با بررسی این مفهوم ذیل عنوان "حقوق بشر نسل سوم" یا حقوق همبستگی، تبیین میکند که هوای سالم و آب پاک، پیششرط تحقق سایر حقوق بنیادین نظیر حق بر سلامت و حق بر کار شایسته هستند. بر اساس این رویکرد، طبیعت یک دارایی مشاع است که مالکیت آن برابریخواهانه بوده و هیچ نهاد یا سازوکاری حق ندارد منافع مشاع آن را به بهای انباشت ثروت خصوصی تخریب کند.
تحلیل پارادایمهای مدرن رفاه اجتماعی نشان میدهد که محیط زیستِ آلوده، یکی از اصلیترین پیشرانهای طرد ساختاری و بازتولید فقر بیننسلی است. نادیده گرفتن عدالت زیستی مستقیماً سرمایه انسانی طبقات کمبرخوردار را مضمحل میکند. وقتی فرزندان دهکهای پایین در معرض هوای آلوده و آب بیکیفیت قرار میگیرند، نرخ ابتلا به بیماریهای مزمن ریوی، گوارشی و عصبی در میان آنان جهش مییابد؛ این امر از یک سو توانایی شناختی و تحصیلی آنان را کاهش میدهد و از سوی دیگر، هزینههای کمرشکن درمانی را به سبد خانوار تحمیل میکند. چتر حمایتی تامین اجتماعی و رفاه عمومی بدون داشتن یک محیط زیست پایدار، عملاً کارکرد خود را از دست میدهد، زیرا بودجههای رفاهی کشور به جای توانمندسازی و ارتقای کیفیت زندگی، صرف جبران خسارتهای بهداشتی ناشی از ناعدالتی زیستمحیطی خواهد شد. عدالت اجتماعی ایجاب میکند که استاندارد زیستی، پایهایترین بخش از کف رفاه جامعه باشد.
برای لمس عینی این ناعدالتی در تجربه روزمره، میتوان فرآیند خرید یک واحد مسکونی یا پدیده وارونگی هوا در زمستان را تحلیل کرد. ارزشگذاری ملک در کلانشهرها پیوند وثیقی با کیفیت هوای منطقه و دسترسی به فضاهای سبز دارد. طبقات ضعیف به دلیل قیمتهای گزاف، ناچار به سکونت در حواشی شهر، مجاورت اتوبانهای پرتردد یا پهنههای مجاور کارخانجات هستند. در روزهای بحرانی آلودگی هوا، این اقشار در حالی که فاقد دستگاههای تصفیه هوای خانگی هستند و برای جابهجایی باید ساعتها در ایستگاههای روباز وسایل نقلیه عمومی منتظر بمانند، بیشترین حجم ذرات سمی را استنشاق میکنند. در حوزه آب نیز، تجربه روزمره خرید گالونهای آب معدنی توسط ساکنان مناطقی که آب لولهکشی آنها دچار شوری یا افت شاخصهای کیفی شده، نشان میدهد که چگونه یک کالای عمومی حیاتی، به کالایی لوکس تبدیل شده که برخورداری از نوع سالم آن نیازمند تمکن مالی است.
در ساحت بینالمللی، مجمع عمومی سازمان ملل متحد در جولای ۲۰۲۲ با تصویب قطعنامهای تاریخی، دسترسی به محیط زیست پاک، سالم و پایدار را به عنوان یک حق بشری جهانی اعلام کرد. کشورهای پیشرو در ساختارهای اداری خود، این مفهوم را از یک بیانیه اخلاقی به قوانین سختگیرانه بوروکراتیک تبدیل کردهاند. نظامهای مدیریت شهری در اسکاندیناوی با اجرای فرآیند "پیوست عدالت زیستمحیطی"، ایجاد هرگونه ساختار صنعتی یا بزرگراهی را منوط به عدم افزایش ریسکهای بهداشتی برای ساکنان محلی میکنند.
بررسی اسناد بالادستی و قوانین اداری در ایران نشان میدهد که حق بر محیط زیست پاک، دارای یک پیشینه و بستر قانونی مستحکم است. اصل پنجاه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، حفاظت از محیط زیست را که نسل امروز و نسلهای بعد باید در آن حیات اجتماعی رو به رشدی داشته باشند، یک وظیفه عمومی تلقی کرده و فعالیتهای اقتصادی ملازم با آلودگی یا تخریب غیرقابل جبران را ممنوع ساخته است. قانون هوای پاک مصوب ۱۳۹۶ و سند ملی حفاظت از محیط زیست، گواهی بر تلاش بوروکراسی و ساختار تقنینی کشور برای صیانت از این مواهب و کنترل منابع آلاینده است. اقدامات ساختاری نظیر توسعه شبکههای تصفیه فاضلاب شهری، حذف سوختهای غیراستاندارد در برخی کلانشهرها و ارتقای تعرفههای نظارتی بر صنایع، به عنوان گامهای فرآیندی در جهت بهبود وضعیت ارزیابی میشوند.
با این حال، کارشناسان اقتصاد انرژی و مدیریت رفاه، به چالشهای جدی در مسیر اجرای فرآیندی این قوانین اشاره دارند. تمرکز ناهمگون صنایع سنگین و آببر در فلات مرکزی و مناطق کمآب، فرونشست زمین ناشی از برداشتهای بیرویه بوروکراسیهای کشاورزی، و چالش ریزگردها در مناطق غربی و جنوبی، نشاندهنده ناپایداریهای فرآیندی در بازتولید فرصتهای زیستی است. کارشناسان استدلال میکنند که نبود یک نظام کارآمد برای سنجش تجمعی ریسکهای زیستمحیطی در پروژههای عمرانی، سبب شده که بار اصلی پیامدهای خشکی تالابها، ناترازی آب و آلودگی هوا بر دوش اقشار کمدرآمد و مرزنشینان بیفتد. تقویت ساختارهای نظارتی سازمان حفاظت محیط زیست، پایبندی به پیوستهای تخصصی، واقعیسازی عوارض آلایندگی و تخصیص مستقیم آن به مدیریت شهری محروم، راهکارهای ملموس برای خروج از این چالشهای اداری هستند.
حق بر محیط زیست پاک، بستر اصلی و پیششرط غیرقابلانکار برای پایداری اجتماعی و تحقق تکثرگرایی منصفانه در حکمرانی نوین است. یک جامعه زمانی میتواند از عدالت و رفاه پایدار سخن بگوید که بوروکراسی اداری آن، ارزش حیاتی هوای سالم و آب پاک را فراتر از مناسبات سودگرایانه بازار تعریف کرده و از تبدیل شدن زیستبوم مشاع به رانت طبقاتی پیشگیری کند. تحقق این افق در ایران نیازمند شجاعت ساختاری در بازنگری در مدلهای آمایش سرزمین و ارتقای شفافیت فرآیندی در تخصیص منابع طبیعی است.
بازآفرینی عملیاتی این افق تحلیلی، نیازمند یک تدقیق هوشمندانه و نظارت فرآیندی است. یکی از نکتههای مهم، حفظ تعادل میان الزامات توسعه اقتصادی، اشتغالزایی و صیانت از پایداری زیستبوم است؛ چرا که تعطیلی شتابزده واحدهای صنعتی بدون بازطراحی ساختاری و فرآیندهای جایگزین، میتواند به قیمت افزایش بیکاری و فشار بر معیشت همان اقشار ضعیف تمام شود. نظامهای اداری کشور باید فرآیندهای جبرانی و نوسازی تکنولوژیک را طراحی کنند تا صنایع به سمت شاخصهای سبز حرکت کنند، بدون آنکه پایداری رفاه عمومی مختل شود. توازن واقعی زمانی رخ میدهد که ساختارهای مدیریت زیستمحیطی نه به عنوان مانعی در برابر توسعه، بلکه به عنوان مکملهای پویا و همشمول برای بقای سرمایههای ساختاری جامعه عمل کنند.
