اسفند ۱۴۰۴ حوالی ساعت ۹:۴۰ دقیقه صبح مجموعه بیت در قلب سیاسی تهران با ۳۰ موشک هدف حمله قرار گرفت، تهران به خود لرزید. کارمندان ادارات از سر کار بیرون زدند و والدین به دنبال بچهها راهی مدرسه شدند. خیابان تا ساعتها قفل بود. ستون دود تقریبا از همه جای شهر دیده میشد و همه میدانستند جنگ بار دیگر شروع شده است. آدمها زیر موشک های چند تنی حس مورچههایی را دارند که هر آن ممکن است، یک پای غول پیکر روی سرشان خراب شود.
هادی، پاکبان، ۵۰ ساله هم سر پستش کنار بزرگراه یادگار امام، ستون دود را دیده بود. پست او جایی در شمال شرق تهران است. سبیل پرپشتش که دو طرفش را به شکل قیطانی به سمت بالا تابانده بود، لحظهای لرزید. جارویش را زمین انداخت، تلفن همراهش را از جیبش درآورد و به خانه زنگ زد، وقتی خیالش راحت شد که حال همه خوب است، نفس عمیقی کشید و جای خالی دندانهایِ فک پایینش پیدا شد. تا آخر جنگ این عادتشان شده بود که به محض اینکه صدایی میشنیدند، به هم زنگ می زدند. با شروع بمباران شهر خلوت شد. هادی هم مثل بقیه مردم نمیدانست هدف بعدی کجاست. بعد از بمباران یک دبستان در جنوب ایران و کشته شدن دست کم ۱۲۰ دانش آموز ، کجا امن بود ؟
هر کس که میتوانست از شهر بیرون زد، طبق گزارش کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در دو روز نخست حملات حدود ۱۰۰ هزار نفر تهران را ترک کردند. مدارس و دانشگاهها تعطیل شدند و فعالیت ادارات دولتی ابتدا به نصف و بعد به صفر رسید. در شهرهایع مختلف، از آغاز جنگ ایستهای بازرسی ویژه در خیابانها برپا شد و گشت های خودرویی و موتوری هم در خیابانها حضور داشتند. اما برای هادی و بقیه پاکبان های تهران تعطیلی در کار نبود. هادی پنج سالی میشود که در تهران به عنوان پاکبان کار میکند ، قبل از آن جوشکاری میکرد و بعد هم کارگاه تعطیل شده بود و استخدام شهرداری شده بود. مثل باقی پاکبانها صورتش زیر آفتاب تند و آزاردهنده تهران شکلاتی شده است و از نارنجی جیغ لباسهایش تیرهتر است. او هم طبق معمول انگار نه انگار که جنگی اتفاق افتاده، روزهای بمباران تهران سر کار بود . بمباران چهل روز و شب ادامه داشت، تهران بدون پناهگاه زیر بمباران بی دفاع مانده بود. با نزدیک شدن جنگندهها باید چشمانتان را میبستید، صورتتان را جمع میکردید و منتظر میماندید که ببینید بمب به کجا میخورد. مردم سعی میکردند، در خانه بمانند و زیاد بیرون نمیزدند. اما هادی سر کارش بود و با هر صدای انفجار به قول خودش از جا کنده میشد. پست هادی کنار اتوبان بود، زمان بمباران دانشگاه صنعتی مالک اشتر یکی از ۳۰ دانشگاهی که در کل کشور بمباران شده بود، صدای انفجار او را از جا پرانده بود. تکه های آجر، فلز و شیشه سمت ماشینهای در حال حرکت در اتوبان پرتاب میشد و هادی عابران جایی فقط سعی میکردند دور شوند.
از شدت انفجار اتوبان و خیابانهای اطراف به خاطر آوار بسته شد، اما زیاد بسته نماند. زاکانی، شهردار تهران نمیخواست تهران چهره جنگ زده داشته باشد. زاکانی که از سال ۷۹ تا ۸۲ مسئول سازمان بسیج دانشجویی بوده ،خود از ۱۵ سالگی در جنگ ایران و عراق شرکت داشته است. او تاکنون دو بار کاندید ریاست جمهوری شده است.
از همان شبهای اول، تجمعهای شبانه نیز آغاز شده و هنوز ادامه دارد. مردم در میدانها و خیابانها جمع میشوند، پرچم ایران و تصاویر شهدا را دست میگیرند، شعار میدهند و به سخنرانی، مداحی و سرود گوش میکنند، برخی جاها پذیرایی می شوند. از ابتدای جنگ بخشی از بار تمام این تجمعات شبانه هم به دوش پاکبانان است که در چندین شیفت بدون مرخصی کار میکردند.
شش ماه بعد از جنگ دور چند میدان را حصار کشیدند و ان ها را تبدیل به قرارگاه آموزش نظامی کرده اند و تجمعات شبانه هنوز ادامه دارد. هادی میگوید، زمان جنگ همه پاکبانان و شهرداران منطقه و ناحیه سر پست خود حاضر بودند. به محض اینکه جای بمباران میشد، پاکبانان نزدیک، به محل فرستاده میشدند. امدادگران هلال احمر و آتشنشانی هم به سرعت خود را می رسانند. زمانی که به دانشگاه مالک اشتر حمله شد، وظیفه هادی فقط این بود که با بیل، تکههای آجر و بتن را از سطح اتوبان، بارِ وانت کند.
آن روز کار بود که هادی را خسته کرده بود، اما روزی که شهرک مسکونی بروجردی را زدند، فرق داشت. هادی نزدیک محل بود و جزو اولین گروه هایی بود که به محل بمباران رسید. اولین چیزی که دید یک ساق پا بود که از درخت آویزان شده بود. دود سیاهی از ماشین های له شده زیر آوار، بلند میشد . شهرک مجموعهای از ساختمان های هشت طبقه در یک محوطه نسبتاً کوچک بود و گفته میشد اکثر ساکنان آن بازنشسته هستند. از دو طبقه آخر ساختمان فقط یک اسکلت کج و معوج باقی مانده بود. صدای جیغ میآمد اما مشخص نبود از کجاست. از بین همه روزهای جنگ، یاد شهرک بروجردی مثل تیزی در وجود هادی خط انداخته است. اینترنت بین اللملی همان روزهای اول جنگ قطع شد. مردم از اینترنت داخلی و گروهای پیام رسان بله، خبر شهرک را شنیده بودند و خود را به محل رسانده بودند. دختران زنی که در طبقه هشتم زندگی میکرد وقتی به محل رسیدند به سمت ساختمان دویدند تا خود را به طبقه هشتم برسانند. هادی میگفت؛«میخواستن همینطور بروند میگفتن مادر ما طبقه هشتم است، اما طبقه هشتمی در کار نبود.»
دهها نفر کشته شده بودند. دو ساختمان هدف مستقیم قرار گرفتند و ساختمانهای اطرافشان هم آسیب دیده بود. مردم شهرک مسکونی بروجردی هم مانند بقیه کسانی که خانهشان را از دست داده بودند، مجبور شدند خانهشان را رها کنند و بروند. شهرداری آنها را تا ماهها در هتلها سکنا داده بود، اما بعد از چند ماه عذرشان را خواستند و یا کمک هزینه خرید وسایل خانه و وام ودیعه، باید زندگیشان را دوباره بسازند . به گفته عبدالمطهر محمد خانی، سخنگوی شهردار تهران در مجموع تهران 653 بار هدف حمله قرار گرفت و 1265 نفر جان باختند. بر اساس گزارش معاونت شهرسازی و معماری شهرداری تهران در جنگ ۴۰ روزه ۵۰۸۴۹ واحد مسکونی در شهر تهران از شکستگی شیشه تا تخریب کامل آسیب دیدند و۴۲ واحد به طور کامل تخریب شد. آنهایی که در تهران مانده بودند، دلشان به صدای جاروی پاکبانان خوش بود. خیابانهای تمیز و سطل زبالههای خالی باعث میشد با خود بگویی: سنگ روی سنگ بند است. ۳۶۰۰ خانواده در ۴۶ هتل و مجموعه اقامتی در طول جنگ ۴۰ روزه به صورت اضطراری سکنا داده شدند. برخی از خانوار ها فقط یکی دو شب ماندند و برخی چندین ماه در مجموعه های اقامتی و هتل ها ماندگار شدند. هادی میگوید با دل و جان سر کار میرفته، با وجود آنکه دو ماهی بود حقوقش را نداده بودند، اما باز هم لبخند از روی لبانش نمیرفت. اما عباس لبخند نمیزند او ۲۰ سال است که در تهران پاکبان است. ۱۰ سال اول را شب کار بوده و ساعتها کار در تاریکی، بیناییاش را تحت تاثیر قرار داده است. بی خوابیهای شبانه طاقتش را کم میکرد.
« نمیتوانستم با کسی صحبت کنم،رفتم دکتر. عصبی بودم. دکتر گفت؛ باید ساعت کارت را عوض کنی وگرنه از بین میری. پْستش کیلومترها دورتر از خانهاش جایی در شمال غرب تهران است. منطقه در محاصره اتوبان ها که ۶۰ سال پیش پر از روستا و کوچه باغ بود. و امروز محل زندگی طبقه متوسط رو به بالا شهری، تهران است . ساختمانهای نسبتا نوساز که هنوز گرفتار فرسودگی سالهای تحریم نشدند. خانه عباس در یکی از شهرهای اطراف، تهران به نام رباط کریم است. آبادی در جنوب تهران که دهه 50 و 60، آهسته، آهسته با ساخت و سازهای غیرقانونیِ شبانه، گسترش یافت، اول شهر و بعد تبدیل به یک شهرستان مستقل شد. آنچه آصف بیات آن را نیروی طبقه تهی دستی می خواند که میخواهد سهمی از ثروت تهران داشته باشد. هنوز هم وقتی عباس به خانه برمیگردد، گاهی تک و توک لودرهای شهرداری را میبیند که در حال تخریب هستند و وسط بلوک های سیمانی شکسته ول میخورند. عباس مانند هادی نه چشمانش برق میزند نه اینکه لبخند بزند. انگار که خستگی سالها شب کاری هنوز در جانش مانده است. از ۳۰ سال پیش که از خرمشهر به تهران آمده بودند، دیگر زیاد به جنگ فکر نمیکرد اما دوباره خیال روزهای جنگ به سرش افتاده بود.
وقتی پایگاه بسیج خیابان انصار المهدی را زدند، رئیسش با تلفن خبرش کرد تا برای پاکسازی بروند. برای او مهم نبود که در پایگاه چه کسی بوده، فقط میگفت:« جوان بودن، خیلی جوان بودن. » زیر آوار چند پاره شده بودند . آوار برداری چندین روز طول کشید. اجساد و دست و پای قطع شده را از زیر آوار بیرون میآوردند و هادی زیر لب برایشان فاتحه میخواند. موقع بمباران نزدیک پایگاه نبود، اما وقتی پنجشنبه ۱۴ اسفند به کلانتری ۱۳۸ جنت آباد را حمله کردند، هادی نزدیک بود و احساس کرد قلبش برای لحظهای ایستاد. روی زمین، پشت یک ماشین پناه گرفت، صدا که خوابید، برای کمک به سمت محل دوید. مردم سراسیمه و آشفته از خانه بیرون میآمدند، صدای جیغ زنها و گریه میآمد. هادی برای کمک جلو رفت، اما همان موقع با بیسیم به یکی از ماموران خبر دادند، دوباره جنگنده به سمتشان حرکت کرده است. همه وحشت زده به پارک کناری دویدند. خبری از جنگنده نشد. هادی وقتی شب به خانه برگشت، تازه متوجه سردردش شد. صدای انفجار هنوز در گوشش زنگ میزد و تا سه روز سرش تیر میکشید. دوباره بد اخلاق شده بود. «به زنم گفتم با من حرف نزن. »
کلانتری و خانه های اطرافش روزها بود که خالی شده بود. ماموران در خانه ها را زده بودند و به مردم گفته بودند خانه هایشان را تخلیه کنند. کلانتری ها، پیچ خورده در بافت مسکونی یکی از اهداف حمله بودند و خبری هم از آژیر و پناهگاه، نبود و نیست. نه زاکانی نه هیچ شهردار دیگری، فکری برای پناهگاه در شرایط جنگی نکرده است. حتی بعد از جنگ ۱۲ روزه در خرداد ۱۴۰۴ هم زنگ خطر برای کسی به صدا در نمی آِید. به گفته محمد آقا میری، عضو شورای شهر تهران، عملاً فضای مشخصی بهعنوان پناهگاه عمومی در سطح شهر تهران وجود ندارد. اما هادی میگفت، نمیترسیده. « مردم به ما عشق میدادند.» شاید بمباران زیر یک شهر بی دفاع آدم ها را به هم نزدیک کرده بود.
تجمعات شبانه تهران ماه هاست، ادامه دارد. پاکبانان هر شب باید زباله ها را جمع کرده و خیابان را تمیز کنند کاری که نظر تکرار و فشار به نیروهای خدمات شهری، به گفته سخنگوی شهرداری تهران شبیه یک مسابقه دربی است. « انگار هر شب در تهران یک دربی برگزار میشود.»
پاکبانان هستند که باید بعد از پایان تجمع دربی بیپایان را جمع کنند، اما داوود عاشق این گردهماییهاست. او یک سالی است که به تهران آمده و از دل یکی از روستاهای گلستان، در جنگلهای هیرکانی به عنوان پاکبان در شهرداری مشغول شده است. روی سینهاش دو نشان را سنجاق کرده، سمت راست پرچم ایران و سمت چپ عکس رهبری جدید.
از ۱۵ سال پیش قرار است، روستایش برای ساخت سد جدید جابجا شود. ساخت سد کند پیش میرود و اقتصاد روستا را تحت تاثیر قرار داده. او نه زمین داشت، نه ماشین و برای بقیه کار میکرد، اما وقتی دیگر در روستا هم خبری از کار نبود، همراه یکی از هم ولایتی هایش به تهران میآید. قبلاً هم پنج سالی در شهرداری به عنوان پاکبان کار میکرد، اما دلش تنگ خانه شده بود و برگشته بود. اما این بار تنها نیامده بود و در خوابگاه کارگری شهرداری هم دیگر تنها نیست و شب ها دلش نمیگیرد. پستش در قلب سیاسی تهران است، از روز اول جنگ از نزدیک شاهد هر آنچه بود که در دل تهران گذشته. بار اولی نیست که جنگ میبیند، زمانی که ۱۸ سالش بود، برای دوران سربازی اجباری، او را به فکه در مرز عراق فرستاده بودند. ۱۱ اسفند در طول روز ، ساختمان پلیس دیپلماتیک در مرکز تهران را ،دو بار به فاصله زمانی نسبتا کوتاه بمباران کردند. برخی از مردمی که برای کمک رفته بودند، در حمله دوم کشته و مجروح شدند.
در ویدئو منتشر شده خیابان سپهبد قرنی زیر حجم غلیظی از خاک و غبار فرو رفته است. هوا چنان تیره و کدر شده که ساختمان ها و انتهای خیابان دیده نمی شود. در وسط خیابان یک ماشین کج متوقف شده و مردی پوشیده از غبار خاکستری از ماشین به سمت جنوب خیابان در حرکت است.
وقتی داوود با موتور به محل رسید، غبار خوابیده بود. اجساد با کاورهای تیره، ردیف کنار هم خوابانده شده بودند.خبر پخش شده بود و خانوادهها خود را رسانده بودند. زنی بالای سر یکی از اجساد نشسته بود و با دست به سر و صورت خود میکوبید، تا اینکه بالاخره از حال رفت. آوار ساختمان خیابان را بسته بود. داوود بعد از کار مرد میانسالی را دیده بود که با ذوق از حملهها شادی کرده بود. «بهش گفتم وقتی امروز که این خانه را زدن، فردا نوبت خانه من است. مسلمان که نباید برای مردن کسی ذوق کند. » سه تا دخترهایش، ویدیوهای تهران را میدیدند. جنگ و بمباران برای آنها در دل جنگلهای هیرکانی معنی نداشت، اما نگران پدرشان بودند. گفته بودند برگرد خانه، لازم نیست کار کنی. «بهشان گفتم، اگر همه بروند، کی بماند.»
اما دخترها حق داشتن نگران باشند. هیچ کس نمیدانست، هدف بعدی کجاست. یک ساختمان مسکونی یا یک مجتمع بین راهی. ساختمانهای پلیس و حتی کیوسکها و پستهای گشت پلیس هم هدف بودند. بسیاری از ساختمانهای قضایی، نظامی و پلیس تخلیه و خانههای اطرافشان هم تخلیه شده بودند،اما هنوز هدف قرار میگرفتند و مردم با ترس و لرز از کنارشان رد میشدند. ۱۱ اسفند دو روز بعد از شروع بمباران وقتی پلیس پیشگیری در خیابان کارگر بمباران شد، موج انفجار جوان موتورسواری را به گوشه خیابان پرت کرده بود، سرش از جا کنده شد و داوود «سر» را دیده بوده که کنار جوب افتاده است. اما آنچه بلای جانش شده بود، جسدی بود که شب اول دیده بود. «قدر یک فلاکس شده بود.»
مدام با خود فکر میکرد که بچه بوده یا آدم بزرگ ؟ تا چند روز دست راستش مدام بیحس می شد. شبها که شیفتش تمام میشود و دیگر خوابگاه نمیرود، در میدان انقلاب در کنار تجمع کنندگان، پرچمش را بالای سرش تاب میدهد و بعد هم آشغال میوه و شیرینی و ظرف های شام را جمع میکند، و برمیگردد به خوابگاه و به خانه زنگ میزند. میگوید:« تا زمانی که نفس میآید باید کار کرد. »
اما صحنههای که دیده مثل خاطراتِ یک سرباز از جنگ برگشته، مهرش را روی او گذاشته است. وقتی دیوار خانه ها می ریزد، میتوان توقف زندگی را دید. از لابهلای پارههای دیوار مبل استیل زرد، پشتش را به داوود کرده است. زن و مردی کنار آوار همدیگر را در آغوش گرفتند و منتظرند.
اما همه مثل داوود و عباس و هادی نمیگویند با اشتیاق سر کار میآمدند. جواد بیش از ۵۰ سال سن دارد. گردنش مثل ریشه های درختی است که وسط دشتی خشک تک افتاده است. گردنش هیچ سنخیتی با هیکل ریز نقش و دستهای کوچکش ندارد، دستکش های خاکستری مخصوصش برای دستش بزرگ است.جواد میگوید: «تمام ۴۰ روز را داشتیم با ترس و لرز ،کار میکردیم.» بخاطر استرس، مدام در حرکت بود و اصلا جایی نمی ایستادند. گاهی جنگنده ها را در آسمان میدید. با هر صدای انفجار، ترس مثل یخ از فرق سرش لیز میخورد و وجودش را میگرفت. «وقتی میترسیدی، چه میکردی؟» « دعا میکردم. میگفتم خدایا هر چی خودت صلاح می دونی.»
میگوید ، این کار صفرترین و سخت ترین شغل است. او هر روز ، چهار ساعت در راه است تا از خانه به پستش در خیابان آزادی برسد. اصل کارش تمیز کردن ایستگاههای اتوبوس بین نواب تا خیابان آزادی است. هفت روز هفته، کار در شیفتهای طولانی باعث میشود، وقتی به خانه میرسد از درد پایش را به زمین بکوبد. زمانی جنگ یک روز بچههایش در خانه را قفل کردند تا سر کار نرود. میترسیدند بلایی سرش بیاید. دو روزی در خانه ماند، اما به قول خودش قرض دارد، اجاره دارد و از ترس اینکه کارش را از دست بدهد، دوباره سر کار برگشت. «ما همیشه بیرونیم، فرق ندارد، چه زمانی باشد. گرما، سرما، باران، جنگ یا کرونا فرق ندارد . هر کسی در این شغل دوام نمیآورد. مردم که انگار نه انگار. »
این گزارش روایت پاکبانان ایرانی از جنگ چهل روزه بود. به گفته مدیر عامل سازمان مدیریت پسماند شهری در تابستان 1403 در تهران از حدود 10 هزار پاکبان در تهران شش هزار نفر غیر ایرانی هستند و روایت آن ها از جنگ چهل روزه هنوز ناگفته مانده است.
پاکبانان ایرانی عموما به سن قانونی کار رسیدند، اما در میان پاکبانان غیر ایرانی که بسیاری از آنها مهاجر افغانستانی هستند، پسران زیر ۱۸ سال هم دیده میشوند. کار کودکان زیر ۱۵ سال در ایران ممنوع است و نوجوانان زیر ۱۸ سال نیز قانوناً نباید در مشاغل سخت و زیان آور به کار گرفته شوند، با این حال گزارشهایی از به کارگیری آنها توسط پیمانکاران شهرداری منتشر شده است. هر چند وقت یکبار تصویری از این کودکان در فضای مجازی منتشر میشود، شهرداری هم مسئولیت را به گردن پیمانکار میاندازد و چند روز بعد همه چیز فراموش میشود. واقعیت این است که کار سخت و دشوار است، گاهی پیمانکاران حقوق را چندین ماه تاخیر پرداخت می کنند. هفت روز هفته تعطیلی ندارند. پیدا کردن نیروی ایرانی برای چنین کاری هم آسان نیست و برای همین به سراغ مهاجران میروند. کارگرانی که اگر حقوقشان عقب بیفتد به خصوص وقتی مدرک اقامت ندارند، دستشان برای اعتراض و مطالبه بیمه چندان باز نیست. این پاکبانان افغانستانی در شهر حضور دارند، اما انگار کسی در این شهر نمیخواهد آنها را ببیند. آنها خیابانها را جارو میزنند زبالههای شبانه را جمع میکنند و صبح که شهر بیدار میشود، کسی آنها را به خاطر ندارد. تهران روی شانههاشان میچرخد، شهردار وقت تهران در اسفند ۱۳۹۷ در مراسم قدردانی از کارگران افغانستان شاغل در شهر گفته بود:« ما زیباییهای شهر تهران را مدیون این کارگران هستیم» و این یکی از تنها دفعاتی که حضور آنها به رسمیت شناخته شد. اما سهم آنها از روایت از روایات جنگ چه شد چه دیدند از چه ترسیدند و چرا ماندند؟اینها هنوز هم شاهدان نامرئی اند.