وقتی فرزندم سهساله بود، تشخیص دادند که به آسم برونشی مبتلاست. تلاش کردیم او را در مهدکودک دولتی ثبتنام کنیم، اما بهدلیل وضعیت جسمیاش مرتب بیمار میشد و من هم اغلب مجبور بودم برای مراقبت از او در خانه بمانم. به دنبال گزینههای دیگری برای مراقبت از کودک گشتم، اما هیچ گزینهای در دسترس نبود.
در نهایت، فرزندم در خانه و تحت مراقبت یک پرستار کودک ماند، اما از تعاملات اجتماعی و فرصت ارتباط با کودکان دیگر محروم شد.
بعدتر، وقتی به مدرسه رفت، سازگار شدن با محیط جدید برایش بسیار دشوار بود. به دنبال گزینههای دیگری گشتم، اما هیچ گزینهای در دسترس نبود.
وقتی پسرم کوچک بود، بهعنوان کارشناس ارشد در اداره منطقهای اشتغال شهر «بالتی» کار میکردم. هشت سال در آنجا مشغول به کار بودم، اما چون فرزندم به حضور من نیاز داشت، آن شغل را ترک کردم. پس از آن، بهعنوان مربی پشتیبان در یک مهدکودک مشغول شدم. با این حال، احساس میکردم باید راهی پیدا کنم تا بتوانم از خانه کار کنم.
وقتی تصمیم گرفتم کارآفرین شوم، ترس، تردید و اضطراب زیادی داشتم. میدانستم که این تصمیم خطرهای واقعی خودش را دارد. اما چیزی که برایم اهمیت بیشتری داشت، تحقق رویایم بود: اینکه دیدگاه آموزشی خود را عملی کنم و رویکردهای تربیتی جایگزینی را ترویج دهم که بر رشد و پرورش کودک متمرکزند.
کارم را با راهاندازی یک مرکز رشد و پرورش کودک آغاز کردم، اما مسیر بسیار دشواری بود. اغلب برای پرداخت اجارهبها مشکل داشتم و پس از چند ماه، مرکز تعطیل شد.
تقریبا در همان دوران بود که با برنامه آموزشی سازمان بینالمللی کار آشنا شدم.
همه شرکتکنندگان در دوره آموزشی سازمان بینالمللی کار هدف مشترکی داشتند: راهاندازی یک مرکز مراقبت از کودک با الگوی خانوادگی. همه ما در این حوزه تجربه داشتیم و در طول دوره یاد گرفتیم چگونه یک طرح کسبوکار تدوین کنیم.
راهنماییهایی که دریافت کردیم بسیار خوب و دقیق بود. این آموزشها کمک بزرگی به من کرد و از ترس و نگرانیام کاست. وقتی بدانید چه مراحلی را باید طی کنید و قرار است به چه نتیجهای برسید، اعتمادبهنفس بیشتری پیدا میکنید.
از طریق پروژه سازمان بینالمللی کار، کمکهزینهای هم برای راهاندازی کسبوکارم دریافت کردم. وقتی فهمیدم این کمکهزینه به من تعلق گرفته است، هم غافلگیر شدم و هم از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم. تا آن زمان، هیچکس به این شکل از من حمایت نکرده بود. پیش از آن هرگز در هیچ چیزی برنده نشده بودم.
واقعا گریه کردم. آنقدر خوشحال بودم که نمیتوانستم احساساتم را کنترل کنم. لحظهای بود که احساسات بسیار شدیدی را تجربه کردم.
این کمکهزینه به من امکان داد کسبوکارم را راهاندازی کنم. تمام هزینههای تهیه مبلمان، اسباببازیها و وسایل آموزشی را هم پوشش داد. اما حمایتها بسیار فراتر از کمک مالی بود. در تمام مراحل کار، از راهنمایی و پشتیبانی مستمر هم بهرهمند شدم.
در سال نخست، فضایی را در یک ساختمان مسکونی اجاره کرده بودم، اما همسایهها از سر و صدای مرکز ناراضی بودند.
میخواستم فضای مستقلی داشته باشم و میدانستم که برای رسیدن به این هدف باید کارم را گسترش دهم. همچنین میخواستم مراجعانم از بهترین شرایط ممکن برخوردار باشند، چون شایسته چنین شرایطی بودند.
حتی حالا که به فضایی بزرگتر و روشنتر نقل مکان کردهایم، همچنان از حمایت، راهنمایی و کمک سازمان بینالمللی کار برخورداریم.
میخواستم همان نوع خدمات مراقبت از کودکی را ایجاد کنم که خودم برای فرزندانم به آن نیاز داشتم؛ خدماتی با برنامه زمانی انعطافپذیر که پاسخگوی نیازهای کودکان و والدین باشد.
برخی از مراجعان من مادران جوان و فعالی هستند که میخواهند وارد بازار کار شوند. برای بعضی از آنها، استفاده از خدمات مرکز ما تنها فرصتی است که برای بازگشت به کار در اختیار دارند.
در مرکز من کودکی هست که از زمانی که فقط ۱۰ ماه داشت، به اینجا میآید. مادرش کسبوکار خودش را اداره میکند و لازم بود هرچه زودتر به کار بازگردد.
وقتی در مهدکودک کار میکردم، متوجه شدم که بسیاری از کودکان با تاخیر در رشد مواجهاند. این کودکان باید از سنین بسیار پایین حمایت شوند تا در آینده به مداخلات گستردهتر و پیچیدهتری نیاز پیدا نکنند.
چند ماه پس از راهاندازی مرکز، در دوره آموزشی دیگری از سازمان بینالمللی کار ویژه زنان کارآفرین شرکت کردم.
در آن دوره، همه میگفتند: «من صاحب یک کسبوکار هستم؛ کسبوکار خودم را اداره میکنم.» وقتی نوبت به معرفی من رسید، گفتم: «من فقط بهعنوان یک فعال مستقل و کوچک ثبتنام کردهام.»
مربی از من پرسید: «اما این هم یک کسبوکار نیست؟»
گفتم: «نه، مرکز من فقط پنج کودک دارد.»
تا آن زمان هشت ماه از شروع کارم گذشته بود، اما هنوز کاری را که انجام میدادم، اداره یک کسبوکار نمیدانستم. همانجا بود که فهمیدم واقعا یک کارآفرین هستم و تواناییها و مهارتهای لازم برای موفقیت را دارم.
پیش از تجربه کارآفرینی، همیشه به همه میگفتم که ویژگیهای لازم برای رهبری را ندارم. اما حالا میدانم که میتوانم هر کاری را که برای انجامش مصمم باشم، به نتیجه برسانم و همین باور است که مرا به ادامه مسیر وامیدارد.
این کار شبیه یک رقابت است، اما رقابتی با خودم. میخواهم از آنچه دیروز بودم بهتر باشم و فردا هم از آنچه امروز هستم بهتر شوم.
حالا میدانم که میتوانم هر کاری را که برای انجامش مصمم باشم، به نتیجه برسانم و همین باور است که مرا به ادامه مسیر وامیدارد.
اخیرا سازمان بینالمللی کار از من دعوت کرد به شهر اونگنی بروم و تجربهام را با گروهی از زنان آن جامعه در میان بگذارم. به آنها گفتم که آمادهام به هر زنی که بخواهد مرکز مراقبت از کودک راهاندازی کند، کمک کنم.
به آنها گفتم: «فقط کافی است شجاعت شروع یک کار مستقل را داشته باشید؛ شما توانایی آن را دارید که این کار را به واقعیت تبدیل کنید.»
دوست دارم شرکای بیشتری پیدا کنم و انجمنی از ارائهدهندگان خدمات مراقبت از کودک با الگوی خانوادگی در شهر بالتی تشکیل دهم. واقعا میخواهم جامعهای از افراد بسازم که از یکدیگر حمایت کنند، به هم کمک برسانند، با هم همکاری کنند، تجربههایشان را مبادله کنند و ایدههایشان را به اشتراک بگذارند.
در مورد کسبوکار خودم، برنامهام این است که به توسعه آن ادامه دهم. رویایم داشتن خانهای با محوطه بازی زیبا در فضای باز برای کودکان است. باور دارم که کودکان باید در محیطی سرشار از طبیعت رشد کنند. این موضوع برای من اهمیت بسیار زیادی دارد.
منبع: ILO