قرار بود شب زود بخوابد تا صبح در جلسه کنکور حاضر شود. اگرچه سختیهای جنگ، ترسِ خواب ماندن را بیاعتبار کرده بود، اما در شرایط حساس باید درصدی از امکان برای هر ناممکنی را در نظر گرفت. برای دلخوشی خودمان صبحانه را آنقدری زود به خوردش دادیم که بتوانیم ادعا کنیم هنوز کنترل شرایط را در دست داریم. کمی هم این پا و آن پا کردیم تا خیلی زودتر از موعد به پشت درهای بستهی حوزه نرسیم و از خودمان به قدر معلوم در برابر استرس محافظت کرده باشیم. انگار نه انگار که سایهی استرس بزرگتری چون جنگ را بر سر داریم. در همین دست دست کردنها میدیدم که پسر هجده سالهام گاهی به ساعت مچیاش خیره مانده، گاهی در حالیکه چشمانش بستهست، سرش را به دیوار تکیه میدهد و بالاخره زور ناشی از این انتظار راهی مان کرد.
در مسیر خانه تا حوزه، سال جنگ بی کم و کاست از پیش نظرم میگذشت. در ظاهر جنگ زمان کنکور را به تعویق انداخته، اما رابطهی نوجوان با زمان نیز دستخوش تغییراتی ملموس شده بود. آینده فقط مفهومی نبود که دست به گردن عدم قطعیت معنا پیدا کند. آینده که متعلق به زمان دور بود، در زمانهی جنگ دست به گردن حال حرکت میکرد و بسیار نزدیک شده بود. آنقدری که تمام توجه به اکنون جلب شود، گذشته چون آرزویی و آینده اگرچه امری محال به نظر میرسید، داوطلبان کنکور دوازده سال را پیش آمده بودند تا حالا در هرولهی میان مذاکره و آتش بس، مناسک ورود به بزرگسالی را در این آزمون بجا آورده و برای همین آیندهی مبهم تعیین تکلیف کنند. کودکان دیروزی و نوجوانان امروزی با ناپایداری شرایط دست و پنجه نرم میکنند تا مسیر دوازده سالهی مدرسه را با هدف عبور پیروزمندانه از کنکور به انتها برسانند.
جنگ به مثابهی یک واقعهی تاریخی، برای این نسل به بخشی جدی از زندگی روزمره تبدیل شد؛ تاریخی که هیچ راه فراری از زیستن آن ندارند. با وقوع جنگ، یکباره بسیاری از شرایط قابل پیشبینی جای خود را به مسائل پیشبینیناپذیر دادند. جنگ درست به همان چیزی حمله میکند که کنکور قرار است بر آن بنا شود: تصورِ یک آینده قابل پیشبینی.
آنها نه فقط درباره آینده دور خود دچار عدمقطعیت شده بودند، بلکه آینده نزدیکشان هم با صدای هر جنگنده، هر خبر و هر حمله، معنای پیشین خود را از دست میداد. بعد از هر حمله، یکی از دغدغههای اصلی، خبرگرفتن از سلامتی گروه همسالان بود؛ چه کسی سالم است و کدام دوست هنوز در دسترس است. برای نوجوانی که تا پیش از آن دغدغهاش این بود که در کدام دانشگاه و کدام رشته آیندهاش را بسازد، حالا این سؤال که «دوستانم سالماند؟» به مسئلهای فوریتری تبدیل شده بود.
وقتی قطعیت درباره بقا از میان میرود، چطور میتوان به شکوفایی فکر کرد؟ نیاز به امنیت، پیش از نیاز به بسیاری از چیزهایی قرار دارد که در شرایط عادی، برای یک نوجوان موضوع اصلی زندگیاند.
در قد و قامت یک والد نیز شرایط پیچیده است. والدینی که تلاش کرده بودند پیش از جنگ جهان کوچک فرزند کنکوریشان را تا حد ممکن مرتب و قابل کنترل نگه دارند، حالا گرفتار همان عدم قطعیت هستند که هر قدر تلاش کنند نمیتوانند آن را نادیده بگیرند. حتی اگر وانمود کنی زندگی درجریان است اما میدانی در شرایط کنونی، پای لالیگا و پریمیرلیگ، بوندسلیگا و سریآ در میان نیست که بشود گوش نوجوان را کشید و گفت امسال را بیخیال فوتبال شو و درست را بخوان! وقتی سقف بالای سر او و بسیاری از همسالانش، به اندازه گذشته بدیهی و امن نیست، «درس خواندن» هم دیگر همان معنای پیشین را ندارد.
همهی این مصیبتها را با فرض برابری در امر آموزش هم نمیتوان تاب آورد، چه رسد به اینکه در شرایط جنگی، ناترازی در امر عدالت آموزشی بیش از پیش خود را به رخمان کشید. هرکس به تناسب شغل پدر و مادر، محل سکونت، امکان جابهجایی، دسترسی به اینترنت و کیفیت مدرسه، جنگ را به شکلی متفاوت تجربه میکند. و هرکس حتی پیش از جنگ، به تناسب نوع مدرسه و میزان برخورداری خانواده، از حمایتهای آموزشی و روحی متفاوتی برخوردار بود. همنشینی این برخورداریهای قبل و بعد از جنگ، معادلهای پیچیده میسازد که قادر نخواهیم بود از مسیر حل آن به عمق رنج نوجوان هجده ساله پی ببریم.
نوجوانانی که پیش از جنگ هم در رقابتی نابرابر برای کنکور قرار داشتند، بعد از وقوع جنگ بخشی از همان اندک سرمایهای را که در اختیارشان بود ــ مدرسه، آموزش، امنیت جسمی و روانی و امکان برنامهریزی ــ برای ادامه مسیر تحصیلی از دست دادند.
میان آنهمه تست رنگارنگ کنکوری، سؤالات دیگری هم بود که جنگ پیش روی این نسل گذاشت. جنگ کی تمام میشود؟ آینده نسل ما چه خواهد شد؟ آیا میتوان برای چند سال بعد برنامه داشت؟
والدین در برابر این سؤالها پاسخ روشن و قطعی نداشتند. نهایتاً تلاش میکردند توجه خود و فرزندشان را به حال و اکنون برگردانند؛ به درس امروز، به صبحانه امروز، به خواب امشب، به همین جلسه کنکور. اما حتی همین اکنون هم همیشه در دسترس نبود.
از تعاریف پسرک اینطور برمیآید که او و همسالانش، در ابتدای سال دوازدهم، رشتههای تحصیلی مختلف را بررسی میکردند تا ببیند در کدامیک شانس بیشتری برای اپلای به دانشگاههای معتبر بینالمللی و گرفتن فاند دارد. اما بعد از وقوع جنگ، صورت سؤال عوض شد.
حالا بخشی از ذهنشان به این مشغول بود که چه رشتهای را انتخاب کنند تا در داخل کشور ممکن و باارزش باشد و بتوانند به واسطهی تحصیل در آن رشته، به کشورشان خدمت کنند.
این تغییر، بیش از آنکه یک تغییر ساده در انتخاب رشته باشد، نشان میدهد جنگ چگونه معیارهای یک نوجوان برای تصور آینده را جابهجا میکند. آیندهای که تا دیروز قرار بود با دانشگاهی معتبر در خارج از کشور، فاند و فرصتهای بینالمللی تعریف شود، حالا در کنار همه اینها، با مفهوم دیگری هم سنجیده میشود: با تحصیل در این رشته چه خدمتی به کشورم خواهم کرد؟
ممکن است این تغییر در نوع نگرش و نحوهی انتخاب نسل فعلی، برای برخی برنامهریزان آموزشی نشانهای امیدوارکننده تلقی شود؛ که جنگ یا شرایط ناشی از آن بتواند بخشی از نیروی جوان و تحصیلکرده را برای مدتی بیشتر در داخل کشور نگه دارد. اما ماندن، به خودی خود به معنای حفظ سرمایه انسانی نیست.
اگر برای این نیروی جوان، امکان اشتغال، عدالت شغلی، امنیت حرفهای و مسیر روشن رشد فراهم نشود، ماندن میتواند به فرسودگی منجر شود؛ و سرمایهای که جنگ نتوانسته از میان ببرد، ممکن است در اثر بیبرنامگی هدر برود. اگرچه مرسوم است در این مواقع، از منابع لایتناهی امید برای به تعویق انداختن فرسایش بهره ببریم، اما این ابزار برای نسل فعلی کارکرد قطعی ندارد. آنها با الفاظ ما امیدوار نمیشوند. همه چیز مثل تراز و نمرهی کنکور سال جنگ، از مسیر حساب و کتاب میگذرد.
