

سر تا پایم را ترس گرفته بود، ترس اینکه جنگنده بالای سرم است، نکند بمبی همین جایی که ایستادم، بزنند. دود غلیظ و سروصداها بیشتر میشد اما مرد زبالهگرد بیاعتنا به همه اتفاقات اطرافش، احتمالا تنها به فکر پیدا کردن چیزی بود که به دردش بخورد و تبدیل به لقمهای نان شود.
آیا میتوان یک تمدن را با تهدید خاموش کرد؟ آیا تاریخ، هویت و حافظه یک ملت را میتوان همچون چند ساختمان فرو ریخت؟ تجربههای تاریخی نشان دادهاند که پاسخ این پرسشها منفی است؛ فرهنگها نهتنها در برابر ویرانی از میان نمیروند، بلکه گاه از دل بحران، استوارتر و زندهتر سر برمیآورند.
تخریب یک آزمایشگاه، یک مدرسه یا کتابخانه، تخریب آیندهای است که بشریت بر مبنای آن میتواند خود را بازسازی کند. اگر جامعه جهانی توان جلوگیری از حمله به مراکز آموزشی را ندارد، آیا قواعد بینالمللی حمایت از غیرنظامیان کارایی خود را از دست دادهاند؟
خاطرهای از یک کتابفروش در روزهای جنگ که دلش میخواست خودش و کتابفروشیاش باقی بماند.