روایتی از یک طرح حمایتی؛ کالابرگ در تجربه خرید روزمره
اگرچه اعتبار کالابرگ بهصورت ماهانه در حساب خانوارها شارژ میشود، مردم میگویند افزایش چشمگیر قیمتها و انتخاب محدود کالاها باعث شده احساس کنند قدرت خریدشان نسبت به گذشته کاهش یافته است.


عقربههای ساعت روی ۱۲ قفل شده و سوز سرمای بهمنماه حتی از لای درزهای بسته شیشه اسنپ هم حس میشود. مقصد، مرکز شهر است؛ جایی حوالی خیابان جمهوری، سپه، آذربایجان، هاشمی و منیریه. میخواهم در مورد اجرای طرح کالابرگ در فروشگاههای زنجیرهای یکی از شلوغترین محلههای تهران بنویسم. گزارش از همان لحظه نشستن در خودرو آغاز میشود.
راننده جوان اسنپ، وقتی میفهمد برای تهیه گزارش راهی منطقه ۱۱ شدهام، میگوید: «خانم! من خودم ساکن منیریهام، سه، چهار روز با موتور توی این سرما از این فروشگاه به آن فروشگاه چرخیدم تا توانستم لیست خریدی که خانمم نوشته بود را کامل کنم.» او روایتش را با «روغن» شروع میکند که در هر فروشگاهی پیدا نمیشود. راننده میگوید: «پای صندوق که رفتم، متصدی گفت یا روغن سرخکردنی بردار یا پختوپز؛ سیستم جفتش را با هم قبول نمیکند!»
او که خانوادهای چهار نفره دارد، از اعتبار چهار میلیونیاش میگوید: «تقریباً همهاش را خریدم، اما سه، چهار روز درگیر بودم. اگر بخواهی دقیقاً همان چیزهایی که لازم داری را بخری، شبیه وقتی که خودت از سوپرمارکتها بدون کالابرگ خرید میکردی، باید زمان بگذاری. همه اقلام یکجا نیست، باید بگردی تا بتوانی بگیری. من تقریباً همان همیشگیها را خریدم اما در مورد روغن موفق نشدم برندی را بخرم که همیشه مصرف میکنیم.» گوشت و مرغ را هم اصلا از فروشگاه نخریده است: «گوشت و مرغ کالابرگی کیفیت ندارد. تصمیم گرفتم برای خرید با یکی از آشناها شریکی یک گوسفند زنده بخریم و با هم نصف کنیم. اینطوری برایمان خیلی ارزانتر افتاد.»
از ماشین که پیاده میشوم، میبینم روی در قرمز رنگ فروشگاه نوشته شده که در اینجا اقلام کالابرگی ارائه میشود؛ لیست اقلام کالابرگ هم دقیقاً روی همان در چسبانده شده است: « شیر، پنیر، ماست، گوشت قرمز، گوشت مرغ، تخممرغ، برنج، روغن مایع، ماکارونی، قند و شکر و حبوبات.»
ایستگاه اول: انتظار برای بار جدید و قیمتهایی که «روزانه» است
چند نفری مشغول خرید هستند. اول سراغ یخچال میروم؛ جایی که فقط دو سه بسته مرغ قطعهبندی شده در آن باقی مانده. از خانمی که کنارم ایستاده و او هم با تردید به محتویات یخچال نگاه میکند، میپرسم که آیا اینها را هم میشود با کالابرگ خرید؟ جواب مثبت میدهد اما بلافاصله توصیه میکند که دست نگه دارم: «فعلا صبر کن. من پرسیدم، گفتند بار جدید در راه است؛ شاید مرغ کامل هم بیاورند که ارزانتر درمیآید.» سراغ گوشت را هم که میگیرم، فروشنده میگوید باید یکی دو ساعتی منتظر بمانم تا شاید با بار جدید، گوشت هم برسد. درباره قیمت گوشت گوسفندی میپرسم و وقتی عدد «یک میلیون و ۶۵۰ هزار تومان» را میشنوم، ناخودآگاه میپرسم که آیا این قیمتِ گوشت چرخکرده است؟ با خونسردی میگوید: «نه، مخلوط گوسفندی تکهای.»
جلوتر میروم و نگاهی به قفسهها میاندازم. حبوبات، ماکارونی و اقلام دیگر در قفسهها دیده میشوند، اما هرچه سر میگردانم، ردی از «روغن» پیدا نمیکنم. دوباره از فروشنده در مورد روغن سوال میکنم، میگوید روغن هم یکی دو ساعت دیگر با بار جدید میرسد. به او میگویم که خبرنگارم و میپرسم بزرگترین مشکل شما در این روزها چیست؟ بدون مکث به زیرساختها اشاره میکند و از قطعیهای مداوم اینترنت و سیستم گلایه دارد؛ میگوید وقتی زیرساختها مشکل پیدا میکند، عملا فروش متوقف میشود. از وضعیت تامین کالا میپرسم و اینکه آیا اجناس به موقع به دستشان میرسد یا نه. فروشنده توضیح میدهد که مرغ و گوشت همیشه موجود نیست و گاهی از پنج تامینکننده مختلف برایشان بار میرسد. وضعیت روغن هم مشابه است؛ روغن برندهای مختلف بهصورت «رندوم» و اتفاقی در لیست توزیع قرار میگیرند و مشخص نیست چه زمانی به قفسهها برسند.
در قفسه برنجها، عنبربو را ۱۰ کیلویی ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان قیمت زدهاند و برنج هاشمی شمال هم کیلویی ۴۶۰ هزار تومان است. فروشنده توضیح میدهد که قیمتها هر روز تغییر میکند چون سیستم مستقیم به بازرگانی وصل است؛ توصیهاش هم یک جمله است: «هرچه زودتر با کالابرگ خرید کنید بهتر است، چون ممکن است فردا گرانتر شود.»
ایستگاه دوم: ویترینهای نیمهخالی و «اجبار» به جای «رضایت»
مقصد بعدی فروشگاه بزرگی در خیابان جمهوری است که به نسبت وسعتش، بهطرز عجیبی کمجنس و سوتوکور به نظر میرسد. بخشی از فروشگاه انگار در دست تعمیر است، اما معلوم نیست این خلوتی و قفسههای خالی واقعا به خاطر تعمیرات است یا چیزی دیگر. هرچه سر میگردانم، خبری از روغن نیست. از فروشنده میپرسم روغن کی میآید؟ با بیحوصلگی شانهای بالا میاندازد و میگوید: «نداریم. خیلی وقت است نداریم. معلوم هم نیست کی بار برسد.» در بخش برنجها، همان عنبربو و هندی به چشم میخورند. بخش محصولات پروتئینی فروشگاه شبیه قصابیها طراحی شده؛ یخچال جلویی که مرزی بین مشتری و فروشنده ساخته، چند بسته گوشت بدون برند را در خود جای داده و در یخچالهای پشتی، شقههای گوشت گوسفند و گوساله آویزان شده است. خانم میانسالی که کنار یخچال پروتئین منتظر ایستاده، از تجربه همین چند لحظه پیش میگوید.
او تمام شارژ کالابرگش را داده و یک میلیون تومان هم از جیب گذاشته تا بتواند یکی از همین بستههای سه کیلویی را به قیمت کیلویی یک میلیون و ۳۹۹ هزار تومان بخرد. وقتی از میزان رضایتش میپرسم، میگوید: «مجبوریم راضی باشیم! مسئولان فروشگاه گفتند گوشت بیرون کیلویی دو میلیون تومان است؛ من هم قیمت دقیق نداشتم و فکر کردم اینجا که خیلی ارزانتر است، همین را بردارم.» اما وقتی بسته را برایش باز کردند تا بخشی را چرخ و بخشی را خرد کنند، واقعیت زیر بستهبندی معلوم شد: «ظاهر بسته و ردیف رویی گوشت خیلی خوب بود، اما وقتی بازش کردند، دیدم زیرش چربی و استخوان است. گلایهام از این است که اصلا حق انتخاب نداریم؛ باید بستهای را بخریم که نمیدانیم زیرش چیست. در قصابی حداقل آدم گوشت را برانداز میکند و همهجایش را میبیند، اما اینجا مجبوریم به همین بستهبندیهای سربسته تن بدهیم.» او تعریف میکند که اول قصد داشته با کالابرگش مرغ بخرد. در یخچالهای بخش میانی فروشگاه، مرغهای بستهبندیشدهای را دید اما برند مورد نظرش نبود و کیفیت مرغها هم به نظرش خوب نیامد و در نهایت ترجیح داد مرغ نخرد و سراغ همین گوشتی بیاید که حالا از خریدنش هم چندان دلخوشی ندارد.
ایستگاه سوم: چرخکردههای گران و سفرههایی که زود خالی میشود
به فروشگاه دیگری میروم که برخلاف ایستگاههای قبلی، یخچالهایش از مرغ و گوشت خالی نیست. فروشنده میگوید همین یک ساعت پیش بار رسیده است. با این حال، قفسه روغنها همچنان خالی است و از برنج ایرانی هم خبری نیست؛ فروشنده با جمله «انشاءالله شنبه» وعده رسیدن روغن و برنج را به دو روز دیگر حواله میدهد. دل پرخونی از نوسان قیمتها و سهمیهبندیها دارد. به بستههای ۸۰۰ گرمی گوشت چرخکردهای اشاره میکند که قیمتشان در کمتر از سه روز از ۷۷۲ هزار تومان به ۸۴۰ هزار تومان رسیده است. میگوید: «خیلی وقت است گوشت تکهای مثل ران و سردست برایمان نمیفرستند. سفارش ۳۰ تا مرغ میدهیم، اما فقط ۵ تا ۱۰ تا میفرستند.» از وضعیت روغن هم شاکی است و میگوید حالا هفتهای دو، سه باکس میفرستند که آن را هم مجبوریم جیرهبندی کنیم و به هر نفر فقط یک دانه بدهیم.
در میان رفتوآمد خریداران، با مردی مسن همکلام میشوم که با عصبانیت به قفسهها نگاه میکند. وقتی از کالابرگ میپرسم، با تلخی میگوید: «کالابرگ؟ یا مرغ بد میدهند یا دو تا آت و آشغال! من سه میلیون اعتبار دارم اما تا الان خرید نکردهام. چرا باید گوشتی بخرم که قیمتش را دوبله کردهاند؟ بروم قصابی بخرم وجدانم راحتتر است، قیمتش نصف اینجاست.» او که چند سالی است بازنشسته شده، از گرانی لبنیات هم کلافه است و میگوید ۱۶ میلیون تومان حقوق بازنشستگیاش در عرض ۶ روز تمام شده: «با این سن و سال، از مهمان، بچه، نوه و عروسم خجالت میکشم که دستم خالی است. هیچی درست نیست.»
کمی آنطرفتر، مرد جوانی هم با او همعقیده است. او معتقد است کالابرگ فایدهای ندارد چون از یکطرف اعتبار میدهند و از طرف دیگر، قیمت مرغ و گوشت را بالا میبرند: «با کالابرگ فقط توانستم پوشک و روغن و چند چیز ضروری کوچک دیگر بخرم. گوشت و مرغ اصلا نگرفتم؛ آخر گوشت به این گرانی خریدن دارد؟»
ایستگاه چهارم: وفور کالا در خلوتی ظهرگاهی
اینجا فضا کاملا متفاوت است؛ برنج ایرانی هست، روغن در قفسهها دیده میشود و فروشگاه در سکوت و خلوتی ظهرگاهی فرورفته است. مسئول فروشگاه، مردی میانسال است که گوشهای نزدیک به صندوق، پشت میزی نشسته. وقتی میفهمد خبرنگارم و پیگیر وضعیت کالابرگ، با طمانینه جواب میدهد: «کالا هست؛ همهچیز مستقیم از انبار میآید.»
او به ردیف روغنها اشاره میکند و میگوید: «ما همیشه روغن داریم. فقط یک تایمی برای تعیین قیمت جدید بار نیامد، اما بعد از آن دیگر قفسهها خالی نماند.» خاطره روزهای اول حذف ارز ترجیحی هنوز در ذهنش تازه است: «آن اول که هنوز قیمتها بالا نرفته بود، فروشگاه غلغله میشد؛ مردم برای روغنهای قیمتقدیم صف میبستند. بعد که آنها تمام شد، دو سه روزی بار نداشتیم تا قیمتهای جدید تعیین شد و دوباره همهچیز آمد.»
وقتی از قطعی سیستم میپرسم، کلافه میگوید: «اینترنت است دیگر! اگر وسط خرید کالابرگی قطع شود، مشتری چارهای ندارد جز اینکه با چرخ خریدش همانجا منتظر بماند. گاهی نیمساعت، گاهی یکساعت؛ معلوم نمیکند چقدر طول بکشد تا دوباره بشود کارت کشید.» لابلای صحبتهایمان، به موضوع «کارمزد ۵ هزار تومانی» اشاره میکند؛ مبلغی که بابت هر بار خرید کالابرگی، فارغ از اینکه چقدر خرید کرده باشی، از کارت کسر میشود. از او درباره تنوع برندها میپرسم، چون حالا در قفسه روغن فقط یک برند دیده میشود. میگوید: «ساعی و لادن میآوریم، اما لادن را همان اول میبرند و فقط ساعی میماند.»
وقتی از گرانی میگوید، معتقد است قیمتها میانگین سه برابر شده. به شوخی یک بسته بادامزمینی را نشانش میدهم و میپرسم: «این هم سه برابر شده؟» میخندد و میگوید: «نه، این نه! اما کالاهای اصلی مثل چای و روغن واقعا گران شدهاند.»
سراغ یک پرسش چالشبرانگیز میروم: «میشود با کالابرگ شوینده هم خرید؟» با اطمینان میگوید: «بله، میشود.» برای اینکه مطمئن شوم، میپرسم: «یعنی همین الان من میتوانم شوینده بردارم؟» کمی مکث میکند و از صندوقدار میپرسد: «درست میگویم؟ میشود شوینده هم برد؟» صندوقدار سرش را بلند میکند و میگوید: «بله، اجناس اصلی مورد نیاز زندگی را میشود برداشت.» اما بلافاصله مسئول فروشگاه حرفش را اصلاح میکند، انگار که چیزی یادش آمده باشد: «البته از امروز موظف شدهایم فقط همان ۱۱ قلم اصلی را بدهیم. روی آن برگه روی دیوار را بخوانید؛ آنجا نوشتهایم.»
از سختتر شدن کار و ازدحام جمعیت در ساعتهای ۴ و ۵ عصر میگوید، اما تاکید دارد که مشکل تامین کالا ندارند و برخلاف فروشگاههای دیگر، دفتر مرکزیشان همهچیز را به موقع میرساند. با این حال، سهمیهبندی اینجا هم حاکم است: «در هر خرید فقط یک روغن میدهیم. اگر زیاد داشته باشیم شاید دو تا هم بدهیم، اما کلا محدود است. برنج و گوشت هم چون بستهبندی است، همان یک بسته را میدهیم.»
مسیرم را به سمت فروشگاه دیگری همان حوالی کج میکنم تا ببینم آیا سیاستهای فروشگاهی در یک برند واحد، یکسان اجرا میشود یا خیر. در این شعبه، قفسهها تقریبا پر است. از صندوقدار که جوانی با پیراهن قرمز فرم فروشگاه است، میپرسم: «میشود با کالابرگ شوینده هم خرید؟» پاسخش قاطع است: «نه! فقط ۱۱ قلم اساسی.» وقتی میگویم همین چند دقیقه پیش در فروشگاه دیگری گفتند مشکلی ندارد، با تعجب نگاهم میکند و میگوید: «شاید آنها بتوانند، اما در هیچکدام از شعب ما امکان ورود شوینده به سیستم کالابرگ تعریف نشده است.»
از دردسرهای «خطای سیستم» میگوید؛ اینکه اگر موقع یک خرید پنج میلیونی کالابرگ خطا بدهد، باید تمام آن کوه کالا را دوباره از اول تکتک وارد سیستم کرد. او هم تأیید میکند که به خاطر کالابرگ، فروشگاه بسیار شلوغتر از قبل شده، هرچند ظهرها کمی آرام است.
بیرون در، مردی را میبینم که داخل فروشگاه با باقیمانده اعتبارش به دنبال روغن بود. حالا با کیسههایش از در خارج میشود. میپرسم: «پدرجان، از خرید با کالابرگ راضی بودی؟ کمکی به سفرهات کرد؟» سرش را بلند میکند، نگاهی خسته به من میاندازد، مکثی طولانی میکند و فقط میگوید: «خانم، من نمیدانم... هیچ نظری ندارم.» و در هیاهوی پیادهرو گم میشود؛ انگار که برای او، هیچ چیز فرقی نمیکند وقتی سفرهاش هر روز کوچکتر از دیروز میشود.
ایستگاه آخر: خردهفروشان محلی؛ جایی که «کالابرگ» نمیصرفد
سفر از فروشگاههای زنجیرهای که تمام میشود، نبض بازار را در پسکوچههای منیریه و جمهوری جستوجو میکنم؛ جایی که مغازههای کوچک محلی، تمایل یا توان چندانی برای ورود به طرح کالابرگ ندارند. یکی از مغازهداران دلیل شرکت نکردنش را بیاطلاعی و کمبود فضا میداند: «کسی سراغ ما نیامد، اطلاعرسانی نکردند. اصلا مغازه من جا ندارد که بخواهم انبار کالاهای کالابرگی راه بیندازم.»
در سوپرمارکت بعدی، فروشنده تحلیل دقیقتری از این «نصرفیدن» دارد و معتقد است این طرح فقط برای فروشگاههای بزرگ با پشتوانه مالی طراحی شده است. با عصبانیت به نوسان قیمتها اشاره میکند و میگوید: «اصلاً چیزی به عنوان قیمت روی کالا باید حذف شود؛ فقط تاریخ تولید و انقضا بزنند کافی است. وقتی حقوق یک کارگر یا کارمند سالی یکبار اضافه میشود، قیمت جنس هم باید سالی یکبار اضافه شود، نه هر هفته. من نمیتوانم جنس را ۱۰۰ تومان بخرم و فردا که ۲۰۰ تومان شد، باز هم به قیمت قبل بفروشم. اگر قیمت را بالاتر از قیمت روی کالا بدهم، تعزیرات جریمه میکند؛ در حالی که خود تولیدکننده قیمت را بالا برده است.»
برای درک بهتر واقعیت بازار،به یک قصابی هم سر میزنم. اینجا قیمت با فروشگاههای زنجیرهای خیلی فرقی نمیکند اما موضوع اصلی «کیفیت» و «حق انتخاب» مشتری است. در حالی که فروشگاهها گوشت مخلوط گوسفند و گوساله را که بخش زیادی از آن چربی و استخوان است کیلویی یک میلیون و ۳۹۹ هزار تومان با کالابرگ عرضه میکنند، قصاب محله میگوید قیمت گوشت گوسفندیاش از یک میلیون و ۳۵۰ هزار تومان شروع میشود. هرچند قیمتهای بازار آزاد برای قطعات باکیفیتتر بالاتر است، مثلا ران و کفدست ممتاز کیلویی یک میلیون و ۸۷۰ هزار تومان و گوساله حدود یک میلیون و ۷۰۰ هزار تومان اما تفاوت اینجاست که مشتری در قصابی میبیند چه چیزی میخرد. در واقع، گوشت ارزانتر فروشگاهی، به دلیل حجم زیاد چربی و استخوان و نداشتن حق انتخاب، عملاً برای مشتری به صرفه نیست.
طرحی میان حمایت و واقعیت
کالابرگ الکترونیکی تلاشی است برای مدیریت معیشت در شرایط تورمی؛ اما در اجرا، با مجموعهای از تناقضها روبهروست. کالا هست، اما نه همیشه. قیمت کنترل میشود، اما نوسان ادامه دارد. انتخاب وجود دارد، اما محدود و حمایت هست، اما کافی نیست. برای بسیاری از مردم، کالابرگ نه نشانه آرامش، بلکه ابزاری موقتی برای کنار آمدن با فشار اقتصادی است؛ ابزاری که بدون ثبات قیمت، تامین پایدار کالا و مشارکت گستردهتر خردهفروشان، نمیتواند به تنهایی پاسخگوی بحران معیشت باشد. در میدان، تجربه کالابرگ بیش از آنکه یک سیاست حمایتی یکدست باشد، مجموعهای از تجربههای پراکنده است؛ تجربههایی که میان قفسههای نیمهپر، قیمتهای متغیر و انتخابهای محدود شکل میگیرند.




