در میان جنگ و امید و کتابها
خاطرهای از یک کتابفروش در روزهای جنگ که دلش میخواست خودش و کتابفروشیاش باقی بماند.
خاطرهای از یک کتابفروش در روزهای جنگ که دلش میخواست خودش و کتابفروشیاش باقی بماند.
سکانس اول
روزهای جنگ دورقمی شده نمیدانم قرار است در روزهای آتی چه اتفاقی بیفتد. خبرها هم مثل حاکمان و سیاستمداران بیشتر نگرانت میکند. از خبرها چیزی دستگیرم نمیشود. کتابها را یکی پس از دیگری بیهدف و بیاشتیاق میخوانم و رد میشوم.
قفسهها را مرتب میکنم بی آنکه بدانم فردا دست جستجوگری لابلای این کتابهای چیده شده کتاب مورد علاقهاش را پیدا میکند یا نه.
فکر میکنم مثل آقای اُ در کتاب «سازدهنی» باید کاری کنم، برنامهای ترتیب دهم، چطوری آدمها را خبر کنم، چطوری در این شلوغی ذهن و کمبود امکانات میشود برنامهای برگزار کرد؟
یادم آمد آقای اُ وقتی ویلنسل خود را مینواخت به این فکر نکرد که کسی برایش دست بزند یا آیا اصلا شنوندهای دارد یا نه. آقای اُ فقط میخواست امید زنده بماند.
پوریا عالمی زنگ میزند ... در این روزهای کمفروغ مجلهای به همت او و دوستانش متولد شده است. کارش به زعم خیلیها که دنیا را صرفا از دریچهی اسکناس میبینند دیوانگی است.
من عاشق دیوانهبازی هستم، آن هم از نوع ادبیاتی. با هم قرار رونمایی میگذاریم در میانه جنگ.
ساعت یازده صبح در روزی که جنگ در روزهای دورقمی خود است و هر لحظه بر آتش انتقام طرفین جنگ افزوده میشود، گروهی قرار رونمایی مجلهای را در کتابفروشی میگذارند.
سکانس دوم. ساعت یازده صبح روز موعود
نمیدانیم چند نفر میآیند، تعدادی صندلی میگذاریم و سروکلهی آدمها پیدا میشود.
سه نفر ... پنج نفر ... ده نفر ... پانزده نفر ... و بالاخره رونمایی با حدود سی و هشت نفر در میانه جنگ شروع میشود. تولد تولد تولدت مبارک میخوانیم. ما آدمهای حاضر که هر کدام حتما در دل اضطرابهایی پیدا و نهان داریم به هم لبخند میزنیم و بدون شک بی آنکه به هم بگوییم در دلمان از اینکه این تعداد دور هم جمع شدهایم خوشحالیم.
وسط صحبتهای رونمایی صدایی مهیب از نزدیکیمان رسید و من که میزبان این رویداد بودم به نهایت اضطراب گرفتم که این دعوت منجر به آسیبی از دوستان نشود.
فکر کردم زندگی ما آدم معمولیهای ایران که دلمان میخواهد امیدوار بمانیم چقدر پیچیده است.
دوستانی مضطرب شدند و محل را ترک کردند. انفجار به روایت صدا بسیار در نزدیکی ما بود و همین باعث شد تا سطح استرس عمومی بالا رود و ما ماندیم و چند نفر از دوستان به معاشرت. تمام روز داشتم به این فکر میکردم که آیا ما آدم معمولیها که هر نقطهای را برای امیدوار ماندن چنگ میزنیم درست فکر میکنیم ؟
و همچنان نمیفهمیدم چرا بعضی از آدمها نسبت به جریان جنگ با هیجان و خوشحالی حرف میزنند. جنگ یعنی پایان رویاهایی که سالها به آنها فکر کردیم، جنگ یعنی پایان چرخه تدبیر، جنگ یعنی تمام شدن خوشیها.