از مریم یارمحمدی، زن ۲۸ ساله و مادر دو فرزند، چیزی بیش از این نمیدانیم که بامداد ۱۳ مهر ۱۴۰۵ در قشم کشته شده و سینهها و اندام جنسی او توسط برادرش، با همدستی شوهرش، بریده شده است. در این جنایت، فقط با کشتن یک زن روبهرو نیستیم؛ با خشونتی مواجهیم که بدن او را نیز به صحنهی مجازات تبدیل کرده است. واکنشهای پس از این قتل هم پیوند آن را با نظمی اجتماعی آشکار میکند. بنا بر گزارشهای منتشرشده، خانواده اعلام کرده است شکایتی ندارد و به بازداشت مردان متهم اعتراض کرده است. نام برخی از آنان نیز در آگهی ترحیم، در جایگاه صاحبان عزا آمده است. در این میان، مرثیه منسوب به خانواده «دخترمان را کشتیم و خودمان برایش عزاداری میکنیم» تناقضی هولناک را پیش چشم میگذارد: چگونه میتوان هم در جایگاه سوگوار ایستاد و هم در نظمی اجتماعی قرار داشت که خشونت علیه زن را تحمل یا توجیه میکند؟ کتایون مصری، پونه پیلرام و طلعتالسادات کمالی سه عضو گروه مطالعات زنان انجمن جامعهشناسی ایران به قتل مریم یارمحمدی، زنکشی و ابعاد اجتماعی آن میپردازند.
پونه پیلرام، پژوهشگر و فعال حوزه زنان و آسیبهای اجتماعی، توجه را به فشارهایی جلب میکند که ممکن است مدتها پیش از قتل آغاز شده باشند. به گفته او خشونت علیه زنان را نمیتوان فقط با شمار ضربوشتمها، شکایتها و قتلها سنجید؛ در بعضی محیطها، فشار خویشاوندی، انتظارات اخلاقی و ترس از طردشدن، امکان مقاومت را از زن میگیرد. زن ممکن است نهفقط از یک فرد خشونتورز، بلکه از پیامدهای مخالفت با شبکهای از خویشاوندان بترسد؛ شبکهای که حمایت مالی، امکان رفتوآمد، روابط خانوادگی و حتی امنیت جانی او را در اختیار دارد. او که در میدان و در مواجهه مستقیم با این مسئله کار میکند، این ساختار را با نمونههایی توضیح میدهد.
پیلرام از دختر شانزدهسالهای میگوید که پس از متهمشدن به رابطهای نامتعارف، با فشار خانواده، انزوا و محرومیت از ارتباط و پول مواجه شد و سرانجام خودسوزی کرد. او همچنین از زنی روایت میکند که مشکل تکلم داشت و به بیوفایی متهم شده بود و بنا بر روایت پیلرام، اعضای طایفه خواهان کشتن او بودند؛ مرگی که بعدتر خودکشی معرفی شد، اما پیلرام معتقد است خودکشی نبوده است. نمونه دیگر زنی است که بیش از پانزده سال است پنهانی زندگی میکند و وانمود کرده که مرده است؛ چون از کشتهشدن به دست خانواده یا طایفه میترسد. زندگی در خفا و وانمودکردن به مرگ، تصویری تکاندهنده از حذف اجتماعی زنی است که برای زنده ماندن ناچار شده حضور خود را از جهان اطرافش پنهان کند. روایتهای او نشان میدهد توصیه ساده به ترک خانه یا شکایتکردن برای همه عملی نیست:« برای زنی که معاش، سرپناه و امنیتش به خانواده وابسته است، مخالفت میتواند به بهای ازدستدادن تمام تکیهگاههایش تمام شود؛ و هرچه راههای خروج محدودتر باشد، خطر ماندن در چرخه خشونت یا حذفشدن از زندگی اجتماعی بیشتر میشود».
به گفته او این روایتها نشان میدهند که آسیبپذیری زنان را نمیتوان فقط با جنسیت یا حضور یک فرد خشونتگر توضیح داد: «هنگامی که وابستگی اقتصادی با فشار خویشاوندی و فقدان حمایت موثر تلاقی میکند، شبکهای از محدودیتها شکل میگیرد که امکان انتخاب و مقاومت را کاهش میدهد.»
پیلرام با اشاره به قتلهای موسوم به ناموسی، به ساختاری میپردازد که مرد قاتل را نه لزوما مایه شرمساری، بلکه گاهی باعث حافظ آبرو و ناموس معرفی میکند: «در چنین فضایی، انتشار نام قاتل در آگهی ترحیم یا اعتراض به بازداشت او میتواند به نمایش وفاداری به همان نظم مردسالارانه تبدیل شود. ساختاری که ممکن است قتل را نشانه اقتدار مردانه جلوه دهد و از آن برای ترساندن زنان دیگر استفاده کند.»
کتایون مصری، پژوهشگر مطالعات زنان و جنسیت و عضو هیئت مدیره انجمن ایرانی مطالعات زنان، یادآوری میکند که زنکشی پدیدهای تازه نیست. بسیاری از مرگهای زنان در گذشته در سکوت ماندهاند، اما رسانههای جدید و شبکههای اجتماعی امکان بیشتری برای آشکارشدن آنها فراهم کردهاند. به اعتقاد او، با وجود سابقه طولانی قتلهای موسوم به ناموسی، جامعه و ساختار رسمی هنوز زنکشی را بهعنوان مسئلهای عمومی و اجتماعی به رسمیت نشناختهاند.
مصری برای توضیح تداوم این وضعیت، به شکاف میان افزایش آگاهی زنان و تغییرات بسیار آهسته محیط اجتماعی اشاره میکند: «زنان از طریق تحصیل، رسانهها و شبکههای اجتماعی بیش از گذشته با حقوق خود آشنا شدهاند و مطالباتشان را مطرح میکنند، اما بخشهایی از جامعه همچنان بر نگرشهای سختگیرانه و کلیشههای جنسیتی پافشاری میکنند. در چنین شرایطی تلاش زنان برای تغییر مناسبات نابرابر میتواند با مقاومت نیروهایی روبهرو شود که استقلال و انتخاب آنان را تهدیدی برای اقتدار تثبیتشده خود میبینند. از این منظر زنکشی را میتوان در پیوند با مناسبات قدرتی بررسی کرد که در برابر تغییر جایگاه زنان مقاومت میکنند.»
او تاکید میکند که توضیح زنکشی نباید به مردسالاری یا خلاهای قانونی محدود بماند. فقر اقتصادی، فقر فرهنگی و دشواری آموزش و فرهنگسازی نیز در این وضعیت نقش دارند: «فشار اقتصادی، بهویژه در خانوادههایی که مناسبات قدرت در آنها نابرابر است، ممکن است به تنش دامن بزند، اما فقر بهتنهایی توضیحدهنده زنکشی نیست و نمیتواند توجیهی برای آن باشد. مسئله همزمانی فشارهای اقتصادی با تعصبات فرهنگی و نابرابری در مناسبات قدرت است؛ شرایطی که میتواند وابستگی زنان را تشدید کند و امکان مقاومت در برابر خشونت را کاهش دهد، بیآنکه فقر یا فشار اجتماعی را به توجیهی برای خشونت تبدیل کند.»
مصری بر اهمیت آموزش تأکید ویژه دارد. از نظر او مجازات کیفری برای بازدارندگی ضروری است، اما بهتنهایی کافی نیست: «مردانی که در باورهای قدیمی و اقتدارطلبانه محصور ماندهاند، باید با آموزش و تغییر نگرش نیز روبرو شوند. اگر جامعه تنها پس از وقوع قتل به مجازات عاملان بسنده کند و به نقد باورهایی که زن را تابع خانواده میخواهند نپردازد، زمینه فرهنگی خشونت همچنان باقی خواهد ماند.»
البته به گفته او مداخله در برخی ساختارها دشوار است، جایی که حتی پلیس و ضابطان قضایی ممکن است برای ورود به مناسبات بسته خانواده و طایفه با مانع روبهرو شوند؛ به همین دلیل مصری نقش جامعه مدنی، انجمنهای غیردولتی و شبکههای اجتماعی را مهم میداند: «این نهادها باید به افزایش حساسیت عمومی و تشدید قبح زنکشی کمک کنند. سیاستگذاریای که امکان فعالیت جامعه مدنی را فراهم کند و محدودیتهای اقتصادی و اجتماعی را کاهش دهد، میتواند مسیر فرهنگسازی را هموارتر کند. این مسیر زمانبر است، اما بدون ورود به ساختار سخت باورهای مردسالارانه نمیتوان به تغییر پایدار رسید.»
وقتی خانواده و مناسبات خویشاوندی به ابزار کنترل و مجازات بدل میشوند و قاتل در جایگاه حافظ آبرو قرار میگیرد، خشونت فقط زندگی یک زن را نمیگیرد؛ نظم جنسیتیای را بازتولید میکند که اطاعت زن را شرط بقا و نافرمانی او را سزاوار مجازات میداند. تا زمانی که این نظم به چالش کشیده نشود، زنان همچنان بهای جانیِ زنستیزی ساختاری را خواهند پرداخت.
طلعتالسادات کمالی، کارشناس ارشد مطالعات زنان و پژوهشگر مستقل درباره قتلهای مربوط به زنان بر دو موضوع تاکید میکند: چگونگی بازنمایی زنکشی در رسانهها و معنای اجتماعی حمله به بدن زن. از نظر او سکوت رسانههای رسمی درباره قتل اخیر قشم و انتشار خبر در شبکههای اجتماعی، بار دیگر نشان داد که در نبود اطلاعرسانی رسمی، شهروندان و کنشگران خود به انتشار خبر و شکلدادن به واکنش عمومی روی میآورند.
کمالی همچنین به نحوهی صورتبندی خبر در روایتهای رسمی اشاره میکند؛ جایی که ممکن است قتل در قالب اختلاف خانوادگی یا مسئلهای خصوصی عرضه شود. این نوع از صورتبندی، ابعاد اجتماعی زنکشی را به حاشیه میراند و آن را از موضوعی عمومی به اتفاقی درون خانواده تقلیل میدهد. او به نقش شبکههای اجتماعی در افزایش آگاهی و کنشگری زنان نیز اشاره میکند: «زنان امروز با وجود سکوت یا روایت محدود رسانههای رسمی، منتظر نمیمانند تا نهادهای رسمی تصمیم بگیرند درباره یک قتل چگونه سخن بگویند. آنان از اکانتهای شخصی، گروههای کوچک و شبکههای ارتباطی برای انتشار خبر، ابراز اعتراض و شکلدادن به واکنش عمومی استفاده میکنند.»
او مثلهکردن بدن مریم یارمحمدی را فراتر از خشمی لحظهای میبیند و از آن بهعنوان نوعی خشونت آیینی یاد میکند: «خشونتی که میتواند معنایی نمادین داشته باشد و به محو هویت زنانه یا هشدار به زنان دیگر تعبیر شود. در این نگاه، بدن زن به صحنهی نمایش قدرت تبدیل میشود.» در امتداد این خوانش مفهوم «داغگذاری» اهمیت پیدا میکند. در نظمی که زن را حامل آبرو و ناموس خانواده میداند، بدن او میتواند به محل مجازات تبدیل شود؛ گویی خشونت باید نشانی بر بدن باقی بگذارد و اطاعت را به دیگران یادآوری کند.
این وضعیت را نمیتوان جدا از فقدان قوانین حمایتی و سیاستگذاریهایی دید که در برابر خشونت علیه زنان ناکافی ماندهاند؛ خاکخوردن چندین ساله لایحه منع خشونت علیه زنان نمونهای از این وضعیت است. تا زمانی که قوانین حمایتی بازنگری و اصلاح نشوند و آموزش و آگاهیبخشی به تغییر نگرشهای مردسالارانه و ریشهکنکردن باورهای زنستیزانه نینجامد، زمینههای اجتماعی زنکشی همچنان پابرجا خواهند ماند.
