خیابان سنایی و ایرانشهر تنها چند خیابان پر از کافه و دستفروش نیستند. تئاتر شهر فقط یک بنای فرهنگی پشت حصار نیست و مالها هم فقط مراکز خرید بزرگی نیستند که سینما و کافه را کنار فروشگاهها جا دادهاند. ایمان واقفی پژوهشگر و جامعهشناس شهری همه اینها را قطعات یک مسئله بزرگتر میداند؛ اینکه چه کسی حق دارد در شهر حضور داشته باشد و مهمتر از آن چه کسی حق دارد درباره شکل این حضور و آینده شهر تصمیم بگیرد. او برای توضیح این وضعیت از مفهوم «حصارکشی» استفاده میکند؛ حصاری که همیشه نرده و دیوار نیست و گاهی با سیاستگذاری و تعیین شکل مجاز حضور در شهر ساخته میشود. واقفی معتقد است مسئله زمانی آغاز میشود که حکمرانی نه با اصل حضور مردم بلکه با «حضور بدون برنامهریزی خودش» مسئله پیدا میکند. از همین زاویه او میان پلمب کافهها و برخورد با دستفروشان تا حصار تئاتر شهر و انتقال پرسهزنی از خیابان به مالها یک خط مشترک میبیند. خطی که در نهایت به پرسش قدیمی «حق به شهر» میرسد: شهر برای چه کسی است؟
دفترچهای که سال ۱۹۶۸ میلادی و همزمان با التهابهایی که در شهرهای اروپایی شکل گرفت و بعدها به «می ۶۸» معروف شد نوشته شد به مسئلهای اشاره میکرد که شاید کمتر درباره آن صحبت شده باشد. این التهابات از فرانسه و آلمان و اسپانیا آغاز شد و بعدتر به نقاط مختلف جهان از شرق آسیا تا آمریکا کشیده شد. یکی از مهمترین ایدههایی که در آن دوره مطرح شد «حق به شهر» بود. اما داستان حق به شهر چه بود؟ یکی از اصلیترین نکات آن حق دسترسی به فضاهای عمومی و چیزی بود که از آن با عنوان «حق مرکزیت» یاد میشود. یعنی حق دسترسی آدمها به مراکز شهری. البته این فقط برداشت اولیه از مفهوم حق به شهر است. مسئله صرفاً این نیست که همه اعضای جامعه و همه ساکنان شهر حق داشته باشند به مرکز جغرافیایی شهر دسترسی پیدا کنند. در لایهای عمیقتر موضوع بر سر حق دسترسی به مراکز تصمیمگیری است.این ایده بعدها وارد بسیاری از متون سیاستگذاری شهری جهان شد و حتی در بعضی کشورها در قالب منشورهای رسمی به رسمیت شناخته شد. پرسش اصلی این بود که چه کسی حق دارد درباره آینده و سرنوشت شهری که در آن زندگی میکند تصمیم بگیرد؟
بنابراین «حق به شهر» به یک معنا دقیقاً به همان پرسش شما بازمیگردد: شهر برای چه کسی است؟ چه کسی حق دارد درباره سرنوشت آینده شهر تصمیم بگیرد؟اگر تبار تاریخی این مفهوم را دنبال کنیم با داستان بسیار جالبی روبهرو میشویم. ایده حق به شهر که بعدها تقریباً به یکی از متون بنیادین سیاستگذاری شهری تبدیل شد فقط نمیپرسد چه کسی حق دارد به مراکز شهری دسترسی داشته باشد. پرسش اصلیترش این است که چه کسی حق دارد تصمیم بگیرد بر سر شهری که در آن زندگی میکند چه بیاید.شهر باید برای کسانی باشد که در آن زندگی میکنند و از روالها و رویهها و سیاستهای آن متأثر میشوند. آنها باید بتوانند درباره آینده خودشان تصمیم بگیرند. اما واقعیت موجود معمولاً چیز دیگری است. کسان دیگری درباره شهر تصمیم میگیرند. کسی که پول بیشتری دارد. کسی که شهر را اداره میکند. گاهی سیاستمداری که میخواهد از مدیریت شهر به صندلی ریاستجمهوری برسد.

من دوست دارم به دو محور اشاره کنم. نخست اینکه چرا شهر آنقدر مهم شده که گروههای مختلف برای تملک آن تلاش میکنند. یک واقعیت تاریخی مهم وجود دارد. کرسیهایی که امروز به نام شورای شهر یا مشخصاً شهرداری میشناسیم در بسیاری از نقاط جهان به موقعیتهایی بسیار مهم برای دسترسی به مناصب سیاسی بالاتر تبدیل شدهاند. چند شهردار بزرگ جهان را میتوان نام برد که پس از شهرداری نامزد و حتی منتخب سمتهای بالاتر سیاسی شدهاند. رئیسجمهور یا نخستوزیر شدهاند. در ایران نیز شهرداری تهران بارها بهعنوان سکویی برای ریاستجمهوری دیده شده است. در بریتانیا بوریس جانسون نمونهای از آن است و در آمریکا نیز شهردارانی داشتهایم که بعداً وارد رقابتهای ریاستجمهوری شدهاند. همین واقعیت تاریخی نشان میدهد شهرداری و اساساً شهر یکی از کرسیهای حیاتی برای دستیابی به موقعیتهای بالاتر سیاسی شده است. اما زیر این مسئله لایه عمیقتری وجود دارد که به تاریخ خود شهر بازمیگردد.
از قرنهای هفدهم و هجدهم میلادی به بعد شهر به کانون تراکم و تجمع ثروت و امکانات و تسهیلات و همچنین ارزشها و ایدئولوژیها تبدیل شد. یعنی هم بعد مادی و اقتصادی و هم بعد ذهنی و ارزشی در شهر متراکم شد. بهویژه از قرن هفدهم به بعد این روند شدت گرفت. برای مدتی ساختارهای تصمیمگیری و سیاستگذاری هنوز متوجه اهمیت این مسئله نبودند. ذهن آنها همچنان متوجه داراییها و روندهای اقتصادی دیگری بود. در دورهای که اقتصاد فئودالی و کشاورزی به سمت اقتصاد صنعتی حرکت میکرد و شهرهای صنعتی و انقلاب صنعتی در حال شکلگیری بودند نخستین سرمایهگذاریهای اقتصادی و سیاسی روی کارخانهها و تولید کالاهای صنعتی متمرکز بود. اما آرامآرام از قرن نوزدهم این آگاهی به وجود آمد که با کنترل رویهها و جریانهای شهری نیز میتوان قدرت و ثروت را تصاحب کرد. این مسئله ابتدا در ناخودآگاه جمعی سیاستگذاری و یک قدم بعدتر در ناخودآگاه جمعی ساکنان شهر ثبت شد. در مطالعات شهری این روند به شکل بسیار دقیقی بررسی شده است و یکی از نقاط آغاز آن پاریس قرن نوزدهم است. پاریس در آن زمان یکی از شهرهای اصلی اروپا و شاید قلب تپنده آن بود. بسیاری از اتفاقات فرهنگی و هنری و سیاسی در آنجا رخ میداد. اگر جریان فکری یا ادبی مهمی میخواست شکل بگیرد پاریس یکی از کانونهای آن بود. اگر سیر وقایع پاریس از حدود ۱۸۳۰ تا ۱۸۷۰ را نگاه کنید با مجموعهای از اتفاقات روبهرو میشوید که نه فقط سرنوشت فرانسه بلکه آینده اروپا را تغییر داد. از انقلابها و اعتراضات خیابانی گرفته تا کمون پاریس در ۱۸۷۱.
جالب اینجاست که همین دوره تقریباً زمان شکلگیری رشتهای است که امروز آن را شهرسازی یا برنامهریزی شهری مینامیم. بذرهای اولیه این رشته در همان پاریس بین ۱۸۳۰ تا ۱۸۷۰ کاشته شد. مدیریت پاریس تلاش کرد شهر را به فضایی تبدیل کند که بیشتر در اختیار ساختار قدرت باشد و اعتراضات خیابانی و تحرکات مردم در آن قابل کنترل و نظارت شود. همزمان فرانسه با بحران مالی روبهرو بود. بنابراین مجموعهای از سیاستهای شهری آغاز شد که بعدها با عنوان نوسازی شهری شناخته شدند. ساخت بلوارهای بسیار عریض و کافههای نو و نمایشگاههای بینالمللی و مجموعهای از ساختوسازها بخشی از همین سیاست بود. بعدها بسیاری از این اقدامات بهعنوان اصول نوسازی و حیات شهری شناخته شدند اما در عمل یک کارکرد دیگر هم داشتند. جریانهای مالی راکد را به حرکت درآوردند و اقتصاد شهری را فعال کردند و همزمان امکان کنترل خیابانهای پرآشوب و معترض پاریس را افزایش دادند.
دستفروشی با برنامهریزی خود دستگاه باشد مسئلهای وجود ندارد. اما وقتی مردم بدون برنامهریزی او حضور پیدا میکنند نگرانی شکل میگیرد. این ذهنیت وقتی غالب شود شما را به سمت نوعی حکمرانی شهری انضباطی و بهصورت استعاری «نظامی» میبرد. منظورم الزاماً حضور فرد مسلح در خیابان نیست. تقریباً بسیاری از مراکز شهری جهان به سمت شکلی از شهر انضباطی حرکت کردهاند. با تابلو و دوربین مداربسته و انواع ابزارهای نظارتی. مرکز تجاری لندن مثال جالبی است. این منطقه قلب مهمی از اقتصاد جهانی است و به شکلی طراحی و نظارت شده که وقتی وارد بعضی محدودههای آن میشوید در مدت بسیار کوتاهی تصویر شما ثبت و با پایگاههای داده تطبیق داده میشود. این همان چیزی است که میتوان از آن بهعنوان شهرسازی انضباطی یاد کرد. در ایران شکل کمتکنولوژیکتر آن را میبینیم. هرجا جمعی خودبسنده و دینامیک وجود داشته باشد که کاملاً قابل برنامهریزی نیست تلاش میشود آن فضا تحت کنترل قرار بگیرد. چون این تصور وجود دارد که تکتک فضاها باید «مال خود ما» باشد تا بتوانیم آنها را اداره کنیم.
در چهار پنج سال اخیر مجموعهای از برنامههای آیینی و مذهبی و ملی توسط حکمرانی شهری به صورت خیابانی اجرا میشود. در مقابل فضاهایی را به یاد بیاورید که مردم خودشان در آنها جمع میشدند. مثلاً بلوار کشاورز فضایی بود که مردم عادی و دختران و پسران میرفتند و معاشرت میکردند و با یکدیگر مواجه میشدند و گفتوگو میکردند. بعضی فضاها حتی نامهایشان را خود مردم انتخاب میکنند و بعد بر سر همان نامها هم نزاع شکل میگیرد. در ماه رمضان یا نیمه شعبان برنامههای وسیع خیابانی با تجهیزات و تأسیسات برگزار میشود. مسئله زمانی آغاز میشود که مردم برای خودشان دور هم جمع شوند و گفتوگو کنند و با بودنشان شکلی از سبک زندگی را در شهر جاری کنند. در این وضعیت حصارکشی اتفاق میافتد. «خودی ایدئولوژیک» اجازه دارد عرصه شهر را اشغال کند و «غیرخودی» تا جای ممکن از آن کنار گذاشته میشود. شهر تبدیل به یک سن اجرای نمایش میشود که حق نمایش برای یک گروه محفوظ است. چه کسی تصمیم میگیرد چه نمایشی اجرا شود؟ چه کسی مجوز میدهد؟ متأسفانه حکمرانی شهری حقی را که متعلق به مردم و ساکنان شهر است به تملک خودش درمیآورد و میگوید من حق دارم تعیین کنم روی این سن چه نمایشی و چه زندگی و چه نگاهی و چه پوششی ظاهر شود و کدام پوشش و زندگی و ارزش و نگاه باید از صحنه نمایش شهر حذف شود.
رویکردهای متفاوتی وجود دارد و من نمیخواهم بگویم فقط یکی درست است. شاید ترکیبی از آنها لازم باشد. یک گرایش میگوید باید مبارزه کنیم و ساختارها را تغییر دهیم. مدتی است روی موضوع زندگی روزمره بسیار متمرکز شدهام و تجربه کشورهای دیگر و ایدههای نظری را در این زمینه مرور میکنم.حیات شهری اگر نتواند در زندگی جاری شود و فقط قرار باشد در مبارزه یا انقلاب متجسد شود حیات ناقصی است. آرتور رمبو شاعر عجیب همان دوران پاریس جمله معروفی دارد با این مضمون که «زندگی را تغییر دهید». بعدها جنبشهای مختلف این ایده را گرفتند. بحث فقط تغییر ساخت سیاسی یا جامعه نیست. تغییر زندگی هم هست.
یعنی ببینیم چطور میتوانیم حیات را از آن خودمان کنیم. سنایی و ایرانشهر و بسیاری از فضاهای دیگر نمونههایی هستند که زندگی از روزنهها و شکافهای موجود سرریز میشود. زندگی الزاماً برای مبارزه با انسداد فضای حاکم بیرون نمیزند. زندگی میخواهد جریان داشته باشد. میخواهد ببیند کجا میتواند روی زمین بیاید و کجا میتواند با زندگیهای دیگر مواجه و با آنها آمیخته شود. باور به استمرار زندگی و جاری کردن زندگی روزمره به همان اندازه ایده انقلابی تغییر ساختارها حیاتی است. همین که باور داشته باشیم باید زندگی را ادامه بدهیم و برای آن ارزش قائل شویم اهمیت دارد. آدمها باید بتوانند زمانی را با دیگران آنگونه که دوست دارند بگذرانند. باید بتوانند «بودن» خودشان را به عرصه شهر و صحنه عمومی بیاورند و نمایش دهند. برای من این بسیار ارزشمند است. فکر میکنم ایستادن بر زندگی روزمره و بر آن بودنی که خودمان میخواهیم یکی از کلیدیترین شروط تحقق حق به شهر است.
اگر تمام توانمان را روی این بگذاریم که آنچه میخواهیم باشیم بتواند در عرصه شهر حضور داشته باشد یک شرط لازم برای بازپسگیری فضای شهری فراهم کردهایم. نمیگویم شرط کافی است اما شرط لازم است. روی «بودن» تأکید میکنم. چون واقعیت زندگی امروز این است که در بسیاری از جاها نمیتوانیم آنطور که میخواهیم باشیم. محدودیتها و ممنوعیتها اجازه نمیدهند. نظام باور و استایل و پوشش و حتی لهجههایمان را مجبور میکنیم در قالبی قرار بگیرند که از پیش برای آنها تصمیم گرفته شده است. من دوست دارم آدمها تا جایی که میتوانند و تا جایی که محدودیتها اجازه میدهد از این قابهای از پیش تعیینشده شهری بیرون بیایند. گرایش و لهجه و باور و پوشش و تعاملات و روابطشان را تا جایی که امکان دارد به عرصه حیات شهری بیاورند. چون حیات شهری اجازه تکثیر شدن و فربه شدن این نوع بودن را میدهد. به نظر من امروز یکی از حیاتیترین کنشهایی که میتوانیم داشته باشیم ایستادن روی زندگی روزمره است، آنچنان که میخواهیم.
بله. ناشناس بودن برای ساختار قدرت ترسناک است. شما روزنامهنگارید. اسم و رسمتان مشخص است. میدانند کجا هستید و چه کار میکنید. میتوانند شما را در یک کتگوری قرار دهند. چپها و سکولارها و حتی فعالان سیاسی هم برای ساختار قابل شناساییاند. مسیر حرکتشان تا حدی شناخته شده است. اما ناشناس بودن چیز دیگری است. مقاله درخشانی درباره زندگی روزمره وجود دارد که از تمثیل نظام قضایی استفاده میکند. میگوید نظام قضایی از «محکوم» نمیترسد. محکوم کسی است که از قبل دربارهاش حکم صادر شده است. شناسایی شده و تحت نظر است و قرار است حکمش اجرا شود. برای سیستم قابل شناسایی است. ترس از کسی است که هنوز در این طبقهبندی قرار نگرفته است. در شهر هم ترس از همین ناشناس بودن وجود دارد. آدمهایی که شناسایی نشدهاند، معلوم نیست چه کار میکنند و کجا میروند و حرفشان چیست. به محض اینکه بتوانید آنها را شناسایی و طبقهبندی کنید احساس اطمینان پیدا میکنید. اما وقتی نمیتوانید آنها را شناسایی کنید ممکن است به آنها حمله کنید. اینجاست که ناشناس بودن به یکی از عناصر اصلی زندگی روزمره تبدیل میشود. نمیگویم خود این ناشناسی لزوماً مبارزه است. اما ساختار نمیداند این فرد کیست و حرکت بعدیاش چیست. رابطه بعدیاش چیست. لباس بعدیاش چیست و بعد چه خواهد گفت. مجموعهای از آدمهای ناشناس در شهر حرکت میکنند و همین مسئله میتواند ذهن حکمرانی را بترساند.
نمونهاش برخوردهایی است که با پاساژ پروانه یا بعضی تجمعهای جوانان میشود. تعدادی دستفروش و جوان عادی دور هم جمع شدهاند و ناگهان انواع برچسبها درباره آنها ساخته میشود. برای من همین ناشناسی یکی از ارکان مهم حق به شهر است. اینکه آدم بتواند در شهر حضور داشته باشد بدون اینکه از پیش در یک طبقهبندی بسته قرار گرفته باشد.
