فقر پنهان در روستاهای مرفه
چرا حتی روستاهای به ظاهر «برخوردار» نیز از «فقر پنهان» و آوارگی فرهنگی رنج میبرند؟


بخشی از مناظر روستایی ایران با یک پارادوکس بزرگ روبهروست: از یک سو، روستاهایی که قربانی هجوم سرمایه و ویلاسازی هستند و از سوی دیگر، مناطقی که بهدلیل بیتوجهی و فقر، به سکوت و زوال رسیدهاند. برای درک نیروهای ساختاری زیرین که این نابرابری را دامن میزنند، با فرهاد عزیزپور، دانشیار گروه آموزشی جغرافیای انسانی دانشگاه خوارزمی، به گفتوگو نشستهایم. او با به کارگیری نگاهی انتقادی از منظر عدالت فضایی، این وضعیت را نه یک تصادف جغرافیایی، بلکه نتیجه مستقیم «سرمایهداری مستغلات» میداند؛ نظامی که در آن، «ارزش مصرفی» زمین از بین رفته و سودهای کلان از مسیر کالایی شدن زمین به دست میآید.
ما شاهد دو واقعیت کاملاً متفاوت در روستاهای ایران هستیم. از یک سو، روستاهای خوشمنظره در حال تبدیل شدن به تفرجگاههای انحصاری برای ثروتمندان هستند که به دلیل افزایش سرسامآور قیمت زمین، به آواره شدن مردم محلی و تبدیل فرهنگ بومی به یک «فرهنگ نمایشی» برای گردشگران منجر شده. از سوی دیگر، روستاهایی در مناطقی مانند سیستان و بلوچستان با بیتوجهی نظاممند و خالی شدن از سکنه به دلیل بحرانهای زیستمحیطی و نبود سرمایهگذاری مواجهاند و ساکنانشان برای بقا مجبور به مهاجرت میشوند. این واگرایی فزاینده را چگونه تفسیر میکنید؟
این نگاه، بخش کوچکی از یک مفهوم بزرگتر است. ما با مفهومی به نام «نابرابری فضایی» روبهرو هستیم که برخی آن را در قالب «عدالت توزیعی» دنبال میکنند. بحث شما دقیقاً در چارچوب همین عدالت توزیعی قرار میگیرد. اما من عقیده دارم حتی آن روستاهایی که از نگاه ما به اصطلاح «برخوردار» هستند، اگر از عینک «عدالت فضایی» به آنها نگاه کنیم، آنها هم کمبرخوردار محسوب میشوند. از این جهت که صرفاً رفاه به مفهوم برخورداری افراد از درآمد اقتصادی یا سطح رشد اقتصادی، به تنهایی تعریفکننده عدالت فضایی نیست.
ممکن است مفهوم گستردهتر و جامعتر «عدالت فضایی» و ابعاد کلیدی آن را تشریح کنید؟ وقتی تنها بر این تمرکز میکنیم که چه کسی چه چیزی به دست میآورد، چه چیزی را از دست میدهیم؟
دقیقاً. ما نباید نگاهی تقلیلگرایانه به این مفهوم داشته باشیم و باید چارچوب آن را به خوبی درک کنیم تا مبنای تحلیلهایمان قرار گیرد. برخی از ادبیات تخصصی، چه داخلی و چه خارجی، عدالت فضایی را ترکیبی از سه مقوله اصلی میداند. اولین وجه، همان عدالت توزیعی است که به برخورداری یا عدم برخورداری از خدمات زیرساختی و رفاهی و فرصتهایی مانند اشتغال بازمیگردد. این همان چیزی است که در نگاه اول به چشم میآید: آیا یک روستا جاده، مدرسه و مرکز بهداشت دارد یا نه؟ وجه دوم، عدالت ساختاری است. زمانی که از عدالت ساختاری صحبت میکنیم، مؤلفههای جدیدتری وارد بحث میشوند؛ مانند ابراز عقیده، آزادی بیان و اینکه من به عنوان یک شهروند روستایی بتوانم از فرصتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی موجود در جامعه برخوردار شوم. آیا صدای من در تصمیمگیریهایی که برای محل زندگیام گرفته میشود، شنیده میشود؟
و وجه سوم، عدالت رویهای است که به ساختارها و نهادهای موجود بازمیگردد. یعنی قواعد، قوانین و مقرراتی که وجود دارند، چقدر بستر و زمینه را برای تحقق عدالت ساختاری و بهرهمندی از فرصتهای مختلف فراهم میکنند؟ آیا قوانین به گونهای نوشته شدهاند که از حقوق ساکنان بومی در برابر هجوم سرمایههای بیرونی محافظت کنند یا راه را برای آنها باز میکنند؟
وقتی این سه بعد را کنار هم قرار میدهیم، متوجه میشویم که چرا یک روستای به ظاهر «برخوردار» در شمال کشور، میتواند از منظر عدالت فضایی، یک فضای عمیقاً ناعادلانه باشد. ممکن است پول و سرمایه به آنجا سرازیر شده باشد (عدالت توزیعی)، اما ساکنان بومی صدای خود را از دست دادهاند (بیعدالتی ساختاری) و قوانین به نفع بازیگران قدرتمند بیرونی عمل میکنند (بیعدالتی رویهای). این یک نکته کلیدی است: توسعهای که تنها بر جنبههای توزیعی تمرکز کند، میتواند به طور فعال دو بعد دیگر عدالت را نابود کند. این یک شکل عمیق و تراژیک از فقر است که در زیر ظاهر پر زرق و برق ثروت پنهان شده است.
شما نظام ایران را نه سرمایهداری سنتی، بلکه چیزی متفاوت توصیف میکنید: «شبهسرمایهداری»، «نئوفئودالیسم» یا به طور مشخصتر، «سرمایهداری مستغلات». ممکن است توضیح دهید این نظام چیست و چگونه برای دامن زدن به نابرابری فضایی عمل میکند؟
باید با یک عینک انتقادی به این موضوع نگاه کنیم، به ویژه در ایران. اتفاقی که در ایران افتاده، گونهای متفاوت از سرمایهداری است که به تعبیر آقای کاتوزیان، ما با «شبهسرمایهداری» روبهرو هستیم. استاد اطهاری، آن را در چارچوب «سرمایهداری مستغلات» تعریف میکنند که به عقیده ایشان، این همان «نئوفئودالیسم» است؛ یعنی بازتولید همان نظام ارباب و رعیتی سابق در شکلی جدید.
در این سیستم، کنشگرانی در سایه یا در ظاهر، مدیریت سیاسی و اقتصادی را در دست دارند. این کنشگران، دولت را که باید مدافع جامعه و مردم باشد، در چنبره خود قرار میدهند و تنها به دنبال تأمین منافع خودشان هستند. شما این پدیده را در حوزههای مختلف میبینید؛ مثلاً در بازار مسکن یا بازار طلا، که ناگهان قیمتها افزایش یا کاهش پیدا میکند و در این میان، سود اصلی را کسانی میبرند که از رانت اطلاعات برخوردارند، در حالی که یک فرد عادی با سرمایه اندکش متضرر میشود. این نظامی است که در آن، تولید در درجه دوم اهمیت قرار دارد و سودهای کلان از طریق دلالی، واسطهگری و رانت به دست میآید.
نظام «سرمایهداری مستغلات» به طور مشخص در مناطق روستایی چگونه عمل میکند؟
یکی از حوزههایی که سرمایهداری مستغلات به شدت در آن فعال است، همین حوزه زمین است. ما دو مفهوم داریم: یکی ارزش مصرفی و دیگری ارزش مبادلهای. ارزش مصرفی به ارزش تولیدی زمین برمیگردد. یعنی من به عنوان یک روستایی، زمینی در اختیار دارم و از آن برای تولید استفاده میکنم؛ مثلاً برنج میکارم، آن را میفروشم و این منبع درآمد من برای زندگی است.
اما زمانی که کنشگران در سایه، منافع خود را در کالایی شدن زمین میبینند، با ایجاد تقاضای واقعی یا کاذب که عمدتاً از سمت کلانشهرها و شهرهای بزرگ میآید، ارزش مصرفی زمین را به سمت ارزش مبادلهای شدن سوق میدهند. در این حالت، زمین دیگر برای تولید ارزش ندارد، بلکه باید مانند یک کالا خرید و فروش و مبادله شود. این اتفاق به ویژه در سکونتگاههایی رخ میدهد که «مزیت نسبی» دارند، مانند همان روستاهای خوش آب و هوا که شما اشاره کردید.
این منطق، سرنوشت متضاد روستاها را به هم پیوند میزند. یک روستای خوشمنظره در شمال، ارزش مبادلهای بسیار بالایی دارد، بنابراین بلعیده و کالایی میشود. یک روستای دورافتاده در کویر، ارزش مبادلهای ندارد، بنابراین نادیده گرفته شده و به حال خود رها میشود تا از بین برود. این سیستم یکی را «توسعه» نمیدهد و دیگری را «نادیده» نمیگیرد؛ بلکه یک منطق واحد و بیرحمانه را بر هر دو اعمال میکند. سرنوشتهای متضاد آنها از یک منبع واحد سرچشمه میگیرد.
پیامدهای اجتماعی ملموس این فرایند برای جوامع محلی چیست؟ شما از اصطلاح آکادمیک «اعیانسازی» (Gentrification) برای توصیف آنچه در حال وقوع است، استفاده میکنید. این فرایند چگونه پیش میرود و وقتی یک کشاورز محلی زمین اجدادی خود را، حتی در ازای مبلغی که به نظر میرسد زندگیاش را متحول میکند، میفروشد، چه چیزی از دست میرود؟
مهاجرتی که شما به آن اشاره کردید، در ادبیات نظام سرمایهداری، مفهومی تحت عنوان «اعیانسازی» دارد. منظور این است که شما زمینهای را فراهم میکنید که فردی با توان اقتصادی پایین، مثلاً همان برنجکار، به راحتی زمین خود را بفروشد، زیرا ارزش زمینش ناگهان سر به فلک کشیده و مثلاً متری ده یا پانزده میلیون تومان شده است.
اما این یک تله است. آن کشاورز به دلیل سطح پایین آگاهی و مهارت اقتصادی، این منابع مالی را به سمت حوزههایی میبرد که بازگشتی ندارد. یعنی این پول صرف پسانداز، انباشت سرمایه و ورود مجدد به چرخه تولید یا خدمات نمیشود تا اقتصاد پایداری برای او ایجاد کند در نتیجه، سرمایه اولیه مصرف میشود و آن فرد که روزی تولیدکننده بود، حالا نه زمینی دارد و نه سرمایهای.
پیامد نهایی، آوارگی است. این جمعیت پس زده میشود و به حاشیه شهرها رانده میشود؛ به مناطقی مانند کهریزک یا مرتضیگرد. اینجاست که آن «هویت مکانی و اجتماعی» از دست میرود. بسیاری از این روستاها دیگر ساکنان بومی خود را ندارند و هویتشان را از دست دادهاند. این معامله، صرفاً یک تراکنش اقتصادی نیست؛ بلکه یک عمل پاکسازی فرهنگی و اجتماعی است. پولی که دریافت میشود، اغلب سرابی است که یک فقدان دائمی، یعنی از دست دادن هویت، جامعه و یک زندگی پایدار را پنهان میکند.
منطق «سرمایهداری مستغلات» چگونه به حاشیه رانده شدن مزمن روستاهای کوچک و پراکنده در مناطقی مانند سیستان، خراسان جنوبی یا ایلام را توضیح میدهد؟ شما استدلال میکنید که این نتیجه یک نگرش خاص و غالب در نظام برنامهریزی ماست.
دقیقاً. آن روستاهایی که کوچک و کمبرخوردار هستند نیز قربانی همین نگاه حاکماند. برای این سیستم، تنها روستاها و مکانهایی اهمیت دارند که «ارزش افزوده» ایجاد کنند. یک روستای ۱۰خانواری در سیستان و بلوچستان یا ایلام، برای این نگاه اهمیتی ندارد.
این بیتوجهی، یک شکست منفعلانه نیست، بلکه یک انتخاب سیاستی فعال است که ریشه در یک ایدئولوژی خاص دارد. من در جلسهای با یکی از مدیران سازمان مدیریت و برنامهریزی بودم که ایشان به صراحت گفت: «اصلاً برای چه سراغ روستا میروید؟ اینها که دارند از بین میروند! چه ضرورتی دارد که من برای روستاهای سیستان و بلوچستان پول بگذارم و طرح تهیه کنم؟». این نگاه صرفاً اقتصادسنجی، میگوید چون در این مناطق بازگشت سرمایه وجود ندارد، پس سرمایهگذاری در آنها توجیه اقتصادی ندارد.
این در حالی است که این سکونتگاههای کوچک و پراکنده، یک سازگاری هوشمندانه و تاریخی با شرایط محیطی خشک و نیمهخشک ایران بودهاند. ما نمیتوانیم این تمدن سکونتگاهی را که طی قرنها شکل گرفته، به راحتی کنار بگذاریم. در مقابل این نگاه، ما باید از «حقوق مکانی یا فضایی» صحبت کنیم. هر فردی که در این سرزمین زندگی میکند، چه یک نفر باشد، چه هزار نفر، حقوقی دارد و شما نمیتوانید این حق را از او بگیرید. حق یک شهروند برای ماندن در زادگاه و داشتن یک زندگی شرافتمندانه، نباید به سودآوری اقتصادی مکان زندگیاش وابسته باشد.
سالهاست که شاهد طرحها و پروژههای مختلف توسعه روستایی هستیم. با این حال، مشکلات نابرابری و آوارگی همچنان پابرجاست. بر اساس تجربه گسترده شما، از جمله یک پروژه ۱۳ ساله با بنیاد مسکن، چرا حتی طرحهای خوشنیت نیز اغلب در ایجاد تغییر پایدار ناکام میمانند؟
این یک نقد اساسی به رویکردهای تکنوکراتیک و پروژهمحور به توسعه است. ما باید واقعیت را در سه سطح ببینیم. یک سطح، سطح تجربی است؛ یعنی آن چیزی که ما میبینیم: ترافیک، فقر، مهاجرت. لایه دوم، سازوکارها و فرآیندها هستند؛ یعنی قوانین، مقررات و پروژههایی که ما برای حل مشکلات طراحی میکنیم. اما یک لایه عمیقتر و زیرین وجود دارد که همان ساختارها هستند؛ روابط قدرت نامرئی، منطقهای اقتصادی حاکم (مانند همین سرمایهداری مستغلات) و تمرکزگرایی قدرتی که واقعاً جامعه را شکل میدهند.
ما تجربهای سیزدهساله در بنیاد مسکن، روی طرحی با محوریت آقای دکتر عباس سعیدی به نام «طرح توسعه پایدار منظومههای روستایی» داشتیم (که البته بعدها نامش به «طرح آبادانی و پیشرفت منظومه روستایی» تغییر کرد). در این طرح، از جدیدترین ادبیات توسعه استفاده کردیم و از دیدگاه متخصصان مختلف بهره بردیم، ولی هنوز در شورای عالی معماری و شهرسازی تصویب نشده است. بااینحال، طرح در برخی منظومههای پایلوت به اجرا درآمد، ولی در عمل، آن اتفاقی که باید میافتاد، نیفتاد. چرا؟ چون ما در سطح «سازوکارها» یک فرآیند جدید ایجاد کردیم، اما «ساختارهای» کجکارکرد همچنان پابرجا بودند.
تا زمانی که این ساختارها وجود داشته باشند، تغییر در دولتها یا معرفی پروژههای جدید، اتفاق خاصی را رقم نمیزند. راه برونرفت از این شرایط، «اصلاحات ساختاری» است. حداقل باید به دنبال تعدیل این ساختارهایی باشیم که بد عمل میکنند. این کار آسانی نیست و باید خود سیستم به این نتیجه برسد که این تنها راه است.
با توجه به این موانع ساختاری بزرگ، یک رویکرد عادلانهتر و پایدارتر چگونه خواهد بود؟
اگر نظام مدیریت توسعه سرزمین درست عمل میکرد، میتوانست سرمایهای را که به سمت روستاها میآید، به جای ویلاسازی، به سمت ایجاد فرصت برای خود روستاییان هدایت کند؛ مثلاً ایجاد و توسعه مراکز توریستی، اقامتی و پذیرایی یا هر فعالیت سازگار با محیط روستاها. اما چگونه؟ یک روستایی به تنهایی، با درآمد محدود، نمیتواند وام کلان بگیرد و یک مجموعه گردشگری راهاندازی کند. اینجاست که مفهوم «صرفهجوییهای ناشی از مقیاس» مطرح میشود. اگر بتوانیم شبکهای از فعالان اقتصادی محلی را در قالب یک تشکل، چه تعاونی باشد یا یک شرکت، سازماندهی کنیم، آنها میتوانند منابعشان را روی هم بگذارند، ریسک سرمایهگذاری را کاهش دهند و تابآوری خود را در برابر تکانههای اقتصادی بالا ببرند. این کار به جای فروش زمین و از دست دادن هویت، به آنها اجازه میدهد تا از فرآیند کالایی شدن زمین به نفع خود بهرهمند شوند.
به نظر میرسد این مدل تعاونی به روابط بین روستاها نیز گسترش مییابد. شما جایگزینی برای مدل غالب «قطب رشد» پیشنهاد میکنید: یک رویکرد «شبکهای» که در آن روستاها نقشهای مکملی را ایفا میکنند. ممکن است توضیح دهید این مدل چگونه برای ایجاد یک اقتصاد فضایی متعادلتر و عادلانهتر عمل میکند؟
بله، این تفاوت نگاه است. مدل قدیمی «قطبهای رشد»، سرمایهگذاری را در یک نقطه متمرکز میکرد و بقیه نقاط را به حاشیه میراند. اما در الگوی جدید، ما صرفهجوییها را در یک پهنه و مجموعهای از سکونتگاهها میبینیم.
در یک رویکرد شبکهای یا منظومهای، شما یک تقسیم کار درست بین روستاها انجام میدهید. گردشگری یک زنجیره ارزش دارد با حلقههای مختلف. یک روستا میتواند با توجه به ظرفیتش، نقش اقامتی را بر عهده بگیرد، روستای کناری نقش پذیرایی را، و دیگری نقش تولید صنایع دستی را. در این حالت، الگوی روابط بین سکونتگاهها به جای اینکه قطبی باشد، «شبکهای» میشود و تعاملات افقی در قالب پیوندهای( روستایی ـ شهری) شکل میگیرد.
اینجا یک تمایز مهم وجود دارد: ما به دنبال برابری فضایی نیستیم، بلکه به دنبال عدالت فضایی هستیم. در این مدل، منافع به طور برابر تقسیم نمیشود. روستایی که ظرفیت و منابع بیشتری دارد، طبعاً منفعت بیشتری هم میبرد. اما نکته کلیدی این است که روستای کوچکتر نیز در این تقسیم کار نقش دارد و به اندازه خودش منفعت میبرد. هیچکس کنار گذاشته نمیشود تا به حاشیه تبدیل شود. این یک مدل عملی برای تحقق عدالت فضایی است. البته الزامات و ملاحظاتی دارد که باید به آنها توجه داشت.
به نظر میرسد حتی روستاهای به ظاهر «مرفه» و اعیانسازی شده نیز از یک فقدان عمیق فرهنگی و اجتماعی رنج میبرند. با این حساب، ما چگونه باید «توسعه» و «رفاه» را برای روستاهای ایران بازتعریف کنیم و چه «حقوق فضایی» بنیادینی باید برای همه ساکنان آن تضمین شود؟
من خودم فرزند روستا هستم. وقتی به روستایمان میروم، الگوهای سبک زندگی را میبینم که کاملاً شهری و بیگانه با آن فضا هستند. این روستاها درد خودشان را دارند که متفاوت از درد فقر مادی در روستاهای کمبرخوردار است، اما کمتر از آن نیست. یکی از همکاران فقیدم، مهندس کریمزاده، میگفت: «فقر، چه اقتصادی و چه فرهنگی، در زیر این جنگلها و فضای سبز شمال، نهفته و مخفی است.» ما که از بیرون میرویم، فقط سرسبزی را میبینیم.
در نهایت، نگاه من این است که شیوه تولید حاکم، که در چارچوب سرمایهداری مستغلات تعریف میشود، فضایی ناعادلانه، نابرابر و حاشیهساز تولید میکند. این سیستم حتی در جایی که ثروت تولید میکند، در حال نابود کردن کیفیتهای ناملموس اما حیاتی جامعه، فرهنگ و هویت است. بنابراین، هدف نهایی توسعه نباید صرفاً رشد اقتصادی باشد، بلکه باید تحقق یک توسعه یکپارچه ( شامل بهرهبرداری پایداز از منابع طبیعی ـ بوم شناختی محدود، انسجام اجتماعی، اقتصاد سازگار با محیط، حس تعلق مکانی ـ فضایی و ساختار نهادی مردمپایه) هماهنگ، فراگیر و پایدار باشد. یادمان باشد یک راهحل واقعی نیازمند یک تغییر بنیادین در همان ساختارهای زیرینی است که رابطه ما را با سرزمین و جامعه تعریف میکنند.





