جنگ دنیای روشن کودکان را سیاه کرد
روایتیاز کودکانی که درگیر تبعات جنگ شدهاند
هنوز زنگ اول کلاس درس تمام نشده بود، که زمان خداحافظی اجباری دانشآموزان با مدرسه فرا رسید. خروج سریع از کلاسها و ترک فوری مدرسه. همان روزی که بسیاری از والدین سراسیمه خود را به مدارس رساندند تا فرزندشان را به امنترین نقطه بازگردانند؛ خانه. اصلا هیچی بهتر از این نبود که در آن ساعات پر التهاب، دانشآموز به جای مدرسه، کنار پدر و مادرش باشد. شنبه نهم اسفندماه، روز اول هفتهای که با صدای انفجار در چند نقطه از تهران و انتشار خبر حمله اسرائیل و آمریکا، آغاز شد. شاید دانشآموزان از همهجا بیخبر بودند، اما والدین آنها از مدتی قبل، شایعات قریبالوقوع بودن چنین اتفاقی را شنیده بودند.
اما در این روزها همان دانشآموزان و کودکان هم دیگر بیخبر نیستند. حالا آنها به جای درس و مشق و بازی، با الفبای ترس حاصل از جنگ آشنا شدهاند. در این ۱۵ روز سخت، کودکان هم در کنار بزرگترها، تصاویر و فیلمها را از تلویزیون دیدهاند و در ذهنشان ثبت شده که ویرانی و مرگ، بخشی از جنگ است. لابد انبوه تصاویر، دنیای روشن و زیبای کودکیشان را ترسناک کرده است. این گزارش، روایت کودکانی است که خیلی زودتر از آنچه باید در کتابها میآموختند، با جنگ و تبعات آن آشنا شدند و آن را زندگی کردند.
مامان چرا جنگ شده؟
کیان ۹ سال دارد و در یکی از مدارس نزدیک میدان فاطمی درس میخواند. او همان روزی که به ایران حمله شد، مثل روزهای قبلش شال و کلاه کرد و با مادرش به مدرسه رفت. مادر او را راهی کلاس درس کرد و رفت تا کمی خرید کند. کیان و همکلاسیهایش سر کلاس ریاضی بودند که صدای انفجار شنیدند. بچهها ترسیدند و جیغ زدند و خانم معلم سعی میکرد که دانشآموزان را آرام کند. مادر کیان چند خیابان دورتر از مدرسه مشغول خرید هفتگی خانه بود.
با صدای انفجار به اطراف نگاهی میکند و صدای مردمی را میشنود که میگویند: «زد، آمریکا زد..» خریدش را رها میکند و به سمت مدرسه پسرش میرود. خودش میگوید، اولین مادری بود که وارد مدرسه شده و به معاون و مدیر خبر میدهد که جنگ شده:« اصلا نفهمیدم چطور به مدرسه رسیدم. به معاون گفتم پسرم را بیاورید، جنگ شده. وقتی خبرها را دیدند متوجه جنگ شدند. کیان که آمد، میگفت مامان من خونه نمیام. چرا باید برم خونه. گفتم، مادر جان جنگ شده، گفت خب جنگ بشه، بذار من با دوستام مدرسه باشم. گفتم، نمیشه، خطرناکه، همه دوستات هم میرن خونه. خلاصه تا برسیم خونه کیان مدام سوال میپرسید و آخرش گفت، مامان مشکلشون با ما چیه که جنگ کردند؟ چرا باهاشون دوست نیستیم؟ من واقعا توی اون شرایط نمیدونستم چی باید بگم.»
حالا ۱۴ روزی هست که کیان در خانه خودش است. مدرسه آنلاین شده و درس و مشقش را از شاد پیگیری میکند: «راستش الان کیان مفهوم جنگ را فهمیده، خیلی شبها از ترس خوابش نمیبره. صدای انفجار که زیاد میشه همینجور میلرزه و ما را نگاه میکنه. هیچ کاری توی خونه برای انجام دادن نداره. درس باید از شاد پیگیری کنند. واقعا توی این شرایط هم من هم پدرش و هم خود معلم انقدر استرس داریم که به درس بچه نمیرسیم. معلم کیان سه روز یکبار دو ساعت در شاد میآید و میرود. همین دو ساعت هم بیشتر بچهها سر کلاس نیستند. من هم اصلا حوصله پیگیری درس و مشق را ندارم.»
کودکانم حسابی ترسیدهاند
شایلین و برسام ۱۰ سال دارند و در کلاس چهارم دبستانی در سعادت آباد درس میخوانند. مدرسه این خواهر و برادر دوقلو کمی از هم دور است. مادر این دوقلوها هم وقتی خبر جنگ را شنید، به سمت مدرسه فرزندانش رفت. خودش میگوید: «اصلا نفهمیدم چه لباسی پوشیدم و چطور خودم را به مدرسه رساندم، فقط نگران بودم بچهها چه حالی دارند. دو ساعت طول کشید تا بچهها را به خانه بیارم. بچهها وقتی فهمیدند جنگ شده، حسابی ترسیدند. اولین سوالی که پرسیدند این بود که مامان چرا جنگ شده؟ مگر ما چیکار کردیم با ما جنگ میکنند؟ بچهها هیچ تصوری از جنگ و مشکلات ندارند و من انقدر استرس داشتم که نفهمیدم چه جوابی به آنها دادم. این دو هفته هم بچهها خیلی ترسیدند. اصلا نمیخوابیدند. با صدای انفجار جیغ میزدند. گریه میکردند. من و همسرم هر شب کنارشان میخوابیدیم تا کمی آرام بگیرند. دو روز پیش تصمیم گرفتیم که بچهها رو از تهران خارج کنیم. ویلایی برای یک هفته در شمال اجاره کردیم و الان شمال هستیم.»
شایلین و برسام کمی از آن فضا فاصله گرفتند و حالا آرامتر شدهاند. از حال و هوای روزهایی میگویند که در تهران بودند، از اینکه با هر صدای موشک جیغ میزدند و ضربان قلبشان بالا میرفت. شایلین میگوید: «وقتی صدای موشک میامد، خیلی میترسیدم، اول جیغ میزدم و بعدش قلبم تند تند میزد.گریه میکردم. میرفتم بغل مامان و بابام گریه میکردم. من خیلی از صدای موشک میترسیدم. شبها هم فکر میکردم موشک به خونه ما میزنند. میترسیدم چشمام رو ببندم و بخوابم.»
برادر شایلین اما ترسی از جنگ ندارد، او سعی میکند به خواهرش دلداری دهد و کمی حال خواهرش را در این روزهای پر سروصدا آرام کند: «من به شایلین میگفتم جنگ ترس نداره. جنگ فقط کمی صدا داره. من نمیترسیدم چون جنگ قبلی رو هم تهران بودم. الان اومدیم ویلا حوصلهام سر میره. چون اسباب بازیهام خونه خودمون هست. اینجا چیزی ندارم. دلم میخواد جنگ تموم بشه، برگردم خونه خودمون با وسایل خودم بازی کنم.»
این قیامت است؟
طاها کلاس اول راهنمایی است. او در یکی از مدارس محله شهران تهران درس میخواند. مادر طاها فردای آن روزی که انبار نفت تهران را زدند، چمدانشان را جمع کرد و به سمت مهرشهر کرج رفتند. خانواده طاها به خانه پدربزرگ و مادربزرگشان پناه بردند. طاها درباره این روزهای جنگ میگوید: «وقتی انبار نفت رو زدند، آسمون قرمز شد، آتیش همه جارو گرفت و من به مامانم گفتم، مامان قیامت این شکلیه؟ واقعا ترسیده بودم. خیلی ترسناک بود. اما اصلا به روی خودم نمیآوردم که میترسم. اون شب بدترین شب زندگیم بود. بعد از اون اومدیم خونه مادربزرگم. اینجا کمتر موشک میزنند. راستش دلم میخواد جنگ تموم بشه و برگردم خونه خودمون. اینجا حوصلهام سر میره. دوست دارم برگردم مدرسه. دوست دارم با دوستام باشم. روز اولی که کلاس توی شاد داشتیم، آقا معلم اسم همکلاسیها رو میخوند، میترسیدم کسی از دوستام رو از دست داده باشم.»
با کودکان درباره جنگ صحبت کنیم
پارسا هم دانش آموز کلاس اولی است. خانه همایون سمت میدان آزادی تهران است. پدر و مادر پارسا چند سالی است که از هم جدا شدند و پارسا روزهای تعطیل با پدرش وقت میگذراند. حالا که جنگ شده پارسا حسابی ترسیده برای همین این شبها کنار پدرش میماند. پدر پارسا میگوید:« واقعا به بچهها نمیشه دروغ گفت. کاملا میفهمند. من درباره جنگ با پارسا خیلی صحب میکنم. سعی میکنم برایش داستانهای جنگی کودکانه تعریف کنم. اما بچه واقعا ترس دارد. هر شب کنارش میخوابم . پارسا معمولا ساعت ۹/۳۰ میخوابید، حالا یک هفتهای هست که خوابش بهم ریخته، ۱۲ شب خوابش میبرد. قبل از خواب هم هی سوال میپرسه، امشب میزنن، بابا خیلی میزنن. چرا انقدر میزنن. من هم سعی میکنم باهاش بازی کنم تا ذهنش درگیر جنگ نباشه. راستش این بچه، دیگه بچه قدیم نیست. قبلا عاشق پارک بود. دیروز گفتم بریم پارک بازی کنی. نمیآمد. میترسید. با اجبار من آماده شد. وقتی رسیدیم، از ماشین پیاده نشد. میگفت بابا با هواپیما مارو میزنن، بیا برگردیم خونه.»
کلاس درس دانشآموزان امسال تعطیل بود
محدثه هم مثل پارسا کلاس اولی است. او در مدرسهای در خیابان ایران درس میخواند. مادر محدثه میگوید، از وقتی که جنگ شده، محدثه از غذا افتاده است. نه حرفی میزند و نه سروصدایی دارد. کنار من مینشیند و گریه میکند:« دخترم حسابی ترسیده، کم غذا شده، بیشتر چایی و بیسکویت میخوره. شام و ناهار خیلی کم میخوره. هر چقدر هم باهاش حرف میزنم اصلا فایده نداره. با صدای انفجار گریه میکنه. فقط میگه، مامان چرا تموم نمیشه. کی دیگه این صداها قطع میشه. من واقعا نمیدونم چی بگم. خودم هم خسته و کلافه شدم. عصبانی هستم یه وقتهایی از شدت صدا نفسم بند میاد. من که حالم اینه بیچاره بچهام. دختر اصلا رنگ مدرسه رو ندید. بچه کلاس اولی که نمیتونه الفبا رو توی شاد یاد بگیره. امسال یا مدرسه برای آلودگی هوا تعطیل بوده، یا سرما یا اعتراضات. حالا هم که جنگ شده، این بچهها واقعا گناه دارند.»
به احساس کودک احترام بگذارید
این روزها که کشور درگیر جنگ است، کودکان احساسات مختلفی دارند و ممکن است سوالاتی هم درباره جنگ داشته باشند. یونیسف برای تسهیل گفتوگو و حفظ آرامش کودکان در شرایط جنگ راهکارهایی ارائه کرده است. در مقاله یونیسف آمده است:« از کودک بپرسید که چه میداند و چه احساسی دارد. برخی از کودکان اطلاعات کمی دارند و نمیخواهند در مورد آن صحبت کنند. شما باید به این انتخاب احترام بگذارید. دیگران ممکن است بیسروصدا نگران باشند. برای کودکان خردسال، نقاشی یا بازی میتواند به باز کردن بحث کمک کند.
همچنین اخبار از طریق مختلف به کودکان میرسد. به همین دلیل درک آنچه کودک دیده یا شنیده است، مهم است. از این فرصت برای آرام کردن کودک و انکار هرگونه اطلاعات نادرستی که به صورت آنلاین دیده یا از دوستانش شنیده است، استفاده کنید.»
در این مقاله تاکید شده است: «همه کودکان به یک اندازه با جریان مداوم تصاویر و اطلاعات نگرانکننده کنار نمیآیند. کودکان خردسال ممکن است نتوانند بین تصاویر روی صفحه نمایش و واقعیت خود تمایز قائل شوند، آنها معتقدند که در معرض خطر قریبالوقوع هستند. کودکان بزرگتر ممکن است مقالات نگرانکنندهای را در رسانههای اجتماعی خوانده باشند و از تشدید درگیری بترسند.مهم است که نگرانیهای کودکان را کوچک نشمارید. به آنها اطمینان دهید که احساساتشان طبیعی است. با توجه کامل به آنها نشان دهید که به حرفهایشان گوش میدهید و به آنها اطمینان دهید که میتوانند در هر زمانی با شما صحبت کنند.»
همچنین در این مقاله تاکید شده است: «کودکان حق دارند در مورد اتفاقات جهان اطلاعات کسب کنند. در عین حال، بزرگسالان مسئولیت محافظت از کودکان در برابر آسیب را بر عهده دارند. در طول بحث، از زبان مناسب سن استفاده کنید و همیشه واکنشهای آنها را زیر نظر داشته باشید. البته، ممکن است شما نیز نگران باشید و این کاملاً طبیعی است. اما به یاد داشته باشید که کودکان به طور خاص احساساتی هستند. بنابراین باید سعی کنید با آرامش صحبت کنید و مراقب زبان بدن خود باشید.به کودکان اطمینان دهید که در امان هستند و مردم در سراسر جهان برای پایان دادن به درگیری و دستیابی به صلح تلاش میکنند.برای کودکان مهم است که درک کنند که مردم از طریق اعمال شجاعانه و مهربانانه به یکدیگر کمک میکنند. به دنبال داستانهای مثبت باشید، مانند داستانهایی در مورد امدادگران که به دیگران کمک میکنند یا جوانانی که خواستار صلح هستند.»






