جامعه پس از حوادث اخیر؛ چرا ترمیم هنوز آغاز نشده است؟
حسن رفیعی، مسئول کمیته روانپزشکی اجتماعی در انجمن علمی روانپزشکان ایران معتقد است ترومای جمعی با فرسایش اعتماد، سوگ عارضهمند و صدمه اخلاقی همراه است و مهار آن بدون توقف عامل آسیب، حقیقتیابی و بازسازی نهادی ممکن نیست.


پس از حوادث اخیر در ایران، نشانههای یک آسیب مشترک در سطح جامعه دیده میشود؛ آسیبی که خود را در احساس ناامنی، فرسایش اعتماد و اختلال در روابط اجتماعی نشان میدهد. حسن رفیعی، مسئول کمیته روانپزشکی اجتماعی در انجمن علمی روانپزشکان ایران در این گفتوگو با تأکید بر تمایز میان ضربه روانی فردی و جمعی، توضیح میدهد که چگونه مواجهه همزمان جامعه با خشونت، مرگ و ناامنی، به فرسایش اعتماد اجتماعی، تشدید اختلالات روانی، گسترش سوگ عارضهمند و بروز «جریحهدار شدگی اخلاقی» منجر میشود. او هشدار میدهد که بدون مداخله در سطح سیاستگذاری، حقیقتیابی و بازسازی نهادهای اجتماعی، نه درمانهای فردی کارساز خواهند بود و نه کنشهای پراکنده از پایین میتوانند مانع فرسایش روانی و اجتماعی جامعه شوند.
پس از حوادث اخیر در ایران، بحث «ترومای جمعی» بیش از گذشته مطرح شد. منظور از ضربه روانی یا تروما چیست و چه تفاوتی میان شکل فردی و جمعی آن وجود دارد؟
ضربه روانی به رویدادی گفته میشود که خارج از تجربههای معمول زندگی است و فشار عصبی شدید و نامتعارفی به فرد وارد میکند. بیشتر انسانها در طول زندگی، بهدرجاتی، تجربههایی از ضربه روانی دارند و این میتواند بخشی از زیست انسانی باشد. اما آنچه پس از حوادث اخیر در ایران درباره آن صحبت میکنیم، «ضربه روانی جمعی» یا «تودهای» است؛ وضعیتی که در آن، گروه بزرگی از مردم بهطور همزمان با یک رویداد فاجعهبار مشترک روبهرو میشوند و در نتیجه، وضعیت روانی ـ اجتماعی آنها دچار اختلال میشود. در اینجا دیگر صرفا با یک مسئله فردی روبهرو نیستیم، بلکه با یک مسئله اجتماعی مواجهایم.
برای روشن شدن تفاوت مسئله فردی و اجتماعی، میتوان به مثال سی. رایت میلز اشاره کرد: اگر اختلاف من و همسرم به طلاق منجر شود، این یک مشکل فردی است، اما اگر در یک شهر میزان طلاق بهطور معناداری بالا باشد، با اختلال در نظم اجتماعی روبهرو هستیم. ضربه روانی جمعی نیز همین نسبت را دارد. هرچند رنجها در نهایت در سطح فردی تجربه میشوند، اما منشا آنها فردی نیست. شمار زیادی از افراد بهطور مشترک با رویدادهایی مانند مرگهای گسترده، خشونت سازمانیافته، تحقیر یا بلایای طبیعی مواجه میشوند و این تجربه مشترک، نظم روانی–اجتماعی یک جمع را مختل میکند.
در چنین وضعیتی، مسئله را نمیتوان تنها با ارجاع به ویژگیها یا آسیبپذیریهای فردی توضیح داد. مواجهه با ضربه روانی جمعی مستلزم توجه به نهادهای اجتماعی است؛ از نهادهای حافظ امنیت گرفته تا نهادهای تولیدکننده معنا و اعتماد. اگر این سطح نادیده گرفته شود و مسئله به تجربه فردی تقلیل یابد، راهحلها نیز صرفا فردی خواهند شد، در حالی که ریشه اصلی مشکل در سطح ساختارها و نهادهای اجتماعی است.
عوارض و نشانههای ترومای جمعی در سطح جامعه چیست و این وضعیت چه پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدتی برای سلامت روان و روابط اجتماعی دارد؟
وقتی جامعه با ضربه روانی جمعی مواجه میشود، یکی از نخستین نشانهها اختلال در کارکرد نهادهای اجتماعی است؛ نهادهایی که نقشهای محافظتی، تنظیمکننده و ترمیمکننده عدالت را بر عهده دارند. در نتیجه، اعتماد اجتماعی آسیب میبیند یا بهتدریج فرسوده میشود و این وضعیت خود را بهصورت مجموعهای از نشانهها و عوارض جمعی نشان میدهد.
یکی از مهمترین این نشانهها، افزایش ناگهانی شیوع اختلالات مرتبط با ضربه روانی در سطح جامعه است؛ از جمله اختلال استرس حاد پس از سانحه یا ASD و اختلال استرس پس ازضربه روانی یا PTSD. به عبارت دیگر فشار عصبی می تواند به صورت حاد یعنی در عرض دو، سه روز بعد از وارد شدن ضربه روانی بروز کند که می شود ASD یا حداقل یک ماه بعد از تجربه ضربه روانی وجود داشته باشد که در این صورت PTSD نام دارد. در کنار آن، افزایش افسردگی و اضطراب نیز مشاهده میشود.
از عوارض ثانویه میتوان به افزایش میزان خودکشی و مصرف مواد اشاره کرد. زمانی که چنین الگوهایی بهطور گسترده در سطح جامعه دیده میشود، معمولاً میتوان ردپای ضربه روانی جمعی را در پسِ آنها شناسایی کرد. در چنین شرایطی، انتظار میرود این اختلالات و آسیبها در مدت کوتاهی افزایش پیدا کنند.
از دیگر پیامدهای مهم، بروز شکلهای پیچیدهتر اختلال استرس پس از ضربه روانی و «سوگ عارضهمند» است؛ همچنین وضعیتی که در آن فرد در تنظیم هیجان دچار مشکل میشود، ممکن است تجربههای تجزیهای یا گسست از واقعیت داشته باشد و هویت فردی او دچار آشفتگی شود.
سوگ، واکنشی طبیعی به انواع فقدان است، اما گاهی بهطور غیرمعمول شدید یا طولانی میشود؛ بهگونهای که فرد دچار افسردگی میشود، کارکرد اجتماعی خود را از دست میدهد یا حتی به خودکشی فکر میکند. در این حالت از «سوگ عارضهمند» سخن میگوییم. در ترومای جمعی، این نوع سوگ میتواند بهصورت بیننسلی منتقل شود و در صورت فقدان مداخله درمانی یا تجربههای اجتماعی ترمیمکننده، سالها ادامه یابد.
مطالعات نشان میدهند که حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد افرادی که با ترومای جمعی مواجه میشوند، دچار اختلالاتی مانند PTSD، افسردگی و اضطراب میشوند. افزایش انزوای اجتماعی نیز از دیگر پیامدهاست که خود میتواند زمینهساز اعتیاد و خودکشی شود.
پیامد مهم دیگر، تعمیق شکافها و شقاقهای اجتماعی است. اگرچه جامعه پیش از این نیز با شکافهای سیاسی و اجتماعی مواجه بوده، اما پس از یک ضربه روانی جمعی، این شکافها عمیقتر و آشتیناپذیرتر میشوند. به این معنا، ضربه روانی جمعی صرفا جمع جبری تشخیصهای بالینی فردی نیست، بلکه پدیدهای اجتماعی است که ساختارهای اعتماد، انسجام و همبستگی اجتماعی را مختل میکند و آثار آن میتواند برای سالها و حتی نسلها باقی بماند.
پژوهشها نشان میدهند که شدت و تداوم این عوارض در شرایط تنگنای شدید اقتصادی و احساس ناامنی مداوم افزایش مییابد؛ بهویژه زمانی که فشارهای اقتصادی، موج دستگیریها، محاکمهها، اخراجها و تشدید محدودیتها ادامه پیدا کند یا خطر جنگ بالای سر ما باشد.
در این میان، برخی گروهها بیش از دیگران در معرض خطر قرار دارند؛ از جمله بازماندگان مستقیم رویدادها، شاهدان عینی یا ثانویه (یعنی از طریق تماشای فیلمهای کشتار و خشونت)، و متخصصان سلامت. پزشکان، پرستاران و همه افراد شاغل در بیمارستانها و دیگر مراکز درمانی که در شرایط فرساینده با مرگ و آسیب گسترده مواجه بودهاند، در معرض خطر بالاتری قرار دارند و نیازمند توجه و حمایت ویژهاند.
در کنار پیامدهای شناختهشده ترومای جمعی، یکی از مفاهیمی که در سالهای اخیر مورد توجه قرار گرفته «صدمه اخلاقی» است. صدمه اخلاقی چیست و چرا در بستر ترومای جمعی اهمیت پیدا میکند؟
یکی از پیامدهای مهم و نسبتا اختصاصی ترومای جمعی «جریحهدارشدگی اخلاقی» است. جریحهدارشدگی اخلاقی نوعی آسیب روانی و وجودی است یعنی به ساحتهای اگزیستانسیال فرد مربوط میشود و زمانی شکل میگیرد که فرد در موقعیتی قرار میگیرد که با باورهای اخلاقی بنیادینش در تعارض است، اما امکان کنش مؤثر از او سلب شده است.
برای مثال، پزشکی را در نظر بگیرید که باید به بیماری کمک میکرده، اما به دلیل نبود امکانات، ممانعت بیرونی یا محدودیتهای تحمیلی نتوانسته این کار را انجام دهد، یا با وضعیتی مواجه شده که پس از درمان، دوباره به بیمار آسیب وارد شده است. چنین تجربههایی بهویژه در میان ارائهدهندگان خدمات سلامت میتواند به گسیختگی نظم اخلاقی فرد، فروپاشی هویت ارزشی و نقض هنجارهای اخلاقی درونیشده منجر شود.
پیامد این وضعیت، تجربه پایدار احساسهایی مانند شرم، گناه، خشم، ناکامی و در نهایت بیمعنایی و پوچی است. جریحهدارشدگی اخلاقی با اختلال استرس پس از ضربه روانی تفاوت دارد، هرچند ممکن است همزمان با آن بروز کند. PTSD عمدتا با ترس و اضطراب شناخته میشود، در حالی که جریحهدارشدگی اخلاقی بیشتر با شرم، احساس گناه و سرخوردگی اخلاقی همراه است؛ به همین دلیل نیز نیازمند توجه و مداخلات خاص خود است.
با توجه به این پیامدها چه راهکارهایی برای کاهش عوارض ترومای جمعی وجود دارد و چه اقداماتی باید در اولویت قرار گیرد؟
وقتی با ضربه روانی جمعی مواجه هستیم ـ که به تشخیص بسیاری از همکاران روانپزشک این وضعیت در حال حاضر در ایران وجود دارد ـ نخستین و اساسیترین اقدام، متوقفشدن عامل ایجادکننده ضربه روانی است. این شرط اولیه است، اما بههیچوجه کافی نیست.
در گام بعد، باید نیازهای پایه مردم تأمین و اعتماد اجتماعی بازسازی شود؛ بهگونهای که افراد دوباره احساس کنند جهان، جامعه و نظام سیاسی برایشان قابل پیشبینی است. بدون تحقق این اقدامات در سطح کلان، مداخله درمانی فردی نیز اثربخش نخواهد بود. این مرحله عمدتا بر عهده سیاستگذاران و نهادهای تصمیمگیر است.
مرحله بعدی، فراهم کردن امکان سوگواری است. سوگ در ترومای جمعی میتواند شدید، طولانی و حتی بیننسلی شود. جلوگیری از سوگواری یا بیاعتنایی به رنج عمومی یا بدتر از آن، تحقیر و تمسخر آن، از جمله در بازنماییهای رسانهای به تداوم و تعمیق ترومای جمعی میانجامد.
گام مهم دیگر، حقیقتیابی و پاسخگویی است؛ اینکه روشن شود چرا این رویدادها رخ داده و تصمیمها چگونه و توسط چه کسانی اتخاذ شدهاند. این مرحله نهتنها برای کاهش آثار ترومای جمعی ضروری است، بلکه در ترمیم جریحهدارشدگی اخلاقی و بازسازی چارچوبهای هویتی و اخلاقی نقشی اساسی دارد.
در نهایت، پس از انجام این اقدامات در سطح کلان، میتوان به مداخلات درمانی فردی از جمله رواندرمانی و در مواردی درمان دارویی پرداخت. با این حال، اثربخشی این مداخلات مشروط به تحقق همان اقدامات بنیادی در سطح سیاستگذاری و نهادهای اجتماعی است و بدون آنها تأثیر محدودی خواهد داشت.
اگر سیاستگذار، سیاستمدار و حاکمیت برنامه مشخصی برای انجام این اقدامات نداشته باشند، در حالی که وضعیت جامعه و حال روانی مردم خوب نیست، مردم چه کاری میتوانند برای خودشان انجام دهند؟
برخی از اقداماتی که اساسا باید در سطح حاکمیت انجام شود، ممکن است تا حد محدودی از سوی مردم و تشکلها قابل انجام باشد. برای مثال، اگر امکان سوگواری جمعی از سوی حاکمیت محدود شود، مردم میتوانند بهصورت خودجوش و از طریق تشکلها، فضاهایی برای سوگواری ایجاد کنند.
با این حال، حتی این کنشها نیز وابسته به اراده و گشایش از سوی سیاستگذار و حاکمیت است و بدون پذیرش این مسئولیت در سطح کلان، ظرفیت کنش از پایین به بالا بسیار محدود خواهد بود.
در چنین شرایطی، اگر حاکمیت در مسیر راهکارهایی که به آنها اشاره شد حرکت نکند، چشمانداز وضعیت روانی جامعه چندان امیدوارکننده نخواهد بود. انتظار میرود افسردگی، اضطراب، خودکشی، اعتیاد، جریحهدار شدگی اخلاقی و سوگ عارضهمند افزایش پیدا کند. همچنین شیوع PTSD بیشتر میشود، انزوا گسترش مییابد و شکاف میان مردم و حاکمیت عمیقتر خواهد شد؛ افزون بر آن، شکافهای درون جامعه نیز تشدید میشود.
آن شقاق اجتماعیای که پیشتر به آن اشاره کردم یعنی تقسیم جامعه به چند گروه آشتیناپذیر احتمالاً عمیقتر و پایدارتر میشود و جامعه به سمت نوعی فرسایش و فروپاشی روانی حرکت میکند. اگر قرار است آیندهای برای ایران و جامعه ایرانی متصور باشیم، چاره ای جز این نیست که سیاستگذاران و حاکمیت در رویکردهای خود تجدیدنظر کنند و امکان انجام همان اقداماتی را که به آنها اشاره شد، فراهم آورند.
در این میان، گاهی به تجربههای گذشته نیز اشاره میشود؛ برای مثال اقداماتی که در دورههایی مانند جنگ ۱۲روزه انجام شد، از جمله فراخوان برای سازماندهی روانشناسان و روانپزشکان و آموزش آنها بهمنظور ارائه خدمات حمایتی به مردم. چنین اقداماتی در سطح خدمات فردی میتواند مفید باشد، اما بدون اصلاحات و مداخلات در سطح کلان اثر آنها محدود خواهد بود و نمیتواند جایگزین یک راهحل ساختاری شود مثل این است که هوای یک شهر آلوده باشد و شما فقط اسپری سالبوتامول به مردم بدهید.
اقدامات از پایین، هرچند ضروری و قابل دفاعاند، اما بدون اصلاحات و مداخلات در سطح کلان میتوانند به اتلاف منابع و انرژی منجر شوند. بنابراین، مسئولیت اصلی همچنان بر عهده سیاستگذار و حاکمیت است و بدون پذیرش این مسئولیت، تلاشهای پراکنده مردمی نمیتواند جایگزین یک راهحل ساختاری شود.





