

سر تا پایم را ترس گرفته بود، ترس اینکه جنگنده بالای سرم است، نکند بمبی همین جایی که ایستادم، بزنند. دود غلیظ و سروصداها بیشتر میشد اما مرد زبالهگرد بیاعتنا به همه اتفاقات اطرافش، احتمالا تنها به فکر پیدا کردن چیزی بود که به دردش بخورد و تبدیل به لقمهای نان شود.
هر روز در کوچه و خیابان با منظرهای مواجه میشویم که هم برای جامعه دردآور است و هم احساسات فردی را آزرده میکند. یکی از صحنهها زبالهگردانی است که در طول روز و شب به یافتن زبالهها مشغولند.زبالهگردی در یک جامعه، زنگ خطری است که از وجود مشکلات عمیق ساختاری، اقتصادی و اجتماعی خبر میدهد.